Kuzey
رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد . . .
Kuzey
به کجا میروی ؟ صبرکن !... صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو ! یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ! ای کبوتر به کجا ؟! قدری دگر صبر کن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو ای عزیز جان من ... تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند ! خنده کن ! عشق نمک گیر شود بعد برو ! یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ... صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو ! خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟ باش ای نازنین ! باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو !
Kuzey
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
Kuzey
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م به تمام دوستان گلم
Kuzey
دلم میخواهد این کوچه باغ پاییز زده که در آن قدم گذاشته ام بی پایان باشد آنگاه که قرار است به پایان آن برسم از دنیا وداع گفته باشم تا تنها پاییز را ببینم ،دیگر نمیخواهم رهگذری را ببینم که روی برگها پا میگذارد و قدر پاییز را نمی داند
Kuzey
رسیده ام به حس برگی که میداند باد از هر طرف بیاید سرانجامش افتادن است !
Kuzey
منم همان خسته و دل شکسته منم همان مسافر بی همسفر مانده منم همان دل بسته به تنهائی های ناتمام منم همان مرداب سکوت در جنگلی از هیاهو منم همان قایق رو به غرق در اقیانوس غم منم همان کتاب پر حرف اما نا توان در گفتن منم همان اشک های خشکیده از نا امیدی منم همان دوستدار یاران که همه فراری اند از من منم همان درخت پر برگ و سایه دار٬ اما تبر خورده و ایستاده منم همان خشکی منتظر امواج دریا منم همان باور نکرده ز یاران منم همان نگاه عمیق اما پر ز اندوه منم همان موسیقی های غمگین منم همان شعر های دل شکن از دنیا منم همان ابر سیاه پر اشک اما٬منتظر بارش منم همان خسته و دل شکسته از خویش منم همان خسته و دل شکسته منم همان ................
Kuzey
می خواهم برگردم به روزهای کودکی : آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود… عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد… بالاترین نــقطه ى زمین ، شـانه های پـدر بــود… بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند… تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند… تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود… و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود…
Kuzey
همه مرا به خنده های با صدا می شناسند ، این بالش بیچاره ، به گریه های بی صدا !
Kuzey
این همه درد... غصه... نداشتن... حسرت... بغض... سرخوشانه می خندم ، شوخی میکنم و هیچکس نمی داند ؛ چقدر سخت است احساس خفگی کردن پشت این نقاب لعنتی!...
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م
Kuzey
نامه ای بر اب و باد وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشه این پنجره ها کشیدم و..... تو نیامدی نیامدی تا ببینی بی توچه تنهایم نیامدی تا شاید وجدانت راحت بماند نیامدی تا نشونی تمام وجودم فریاد می زد بی معرفت ترین معشوقه ی دنیا هستی تا یادت نیاید روزگاری که تمام دنیایم بودی
Kuzey
من دیوانه نیستم فقط کمی تنهایم همین! چرا نگاه می کنی؟ تنها ندیده ای؟ به من نخند من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم… او رفت… حالا تنهایم تنها ندیده ای؟