Kuzey
خالق من “بهشتی” دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ ؛ و “دوزخی” دارد به گمانم کوچک و بعید و در پی دلیلی ست که ببخشد مارا …
Kuzey
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است و خدا همچنان لبخند میزد …
Kuzey
سراب هم که دیدی تظاهر کن که داری ازش آب میخوری و سیراب میشی !!! نزار به دروغش افتخار کنه !!!
Kuzey
از روی کینه نیست اگر خنجر به سینه ات می زنند ! این مردمان تنها به شرط چاقو دل می برند …
Kuzey
خیال کردی وقتی به همراه دیگری از کنارم می گذری ، دنیا به آخر می رسد … دنیایت من بودم که به آخر رسیدم و تو اکنون هـــــیــــــچ نیستی !
Kuzey
هیسسسسسسسسسس … کمی آرامترتنها باش و بی صداتر بشکن ، آهسته تر سراغش را بگیر !!! ممکن است بیدارشود وجدان نداشته اش !
Kuzey
من خیلی “با احساسم” ولی یادت نره ؛ تنفرم یه حسه … !
Kuzey
آنقدر خوب هستم که ببخشمت … اما … آنقدر احمق نیستم که دوباره به تو اعتماد کنم !
Kuzey
لاک غلط گیر را برمی دارم و “تو” را از تمام خاطراتم پاک می کنم … “تــــــــــــو” غلط اضافیِ زندگیم بودی …
Kuzey
گاهی به بعضیا باید بگی عزیزم اگه برام بزرگ شده بودی فقط به خاطر خطای دیدم بود ؛ میدونی که من آستیگماتم …
Kuzey
اینی که من دارم می کشم ، درد بی تو بودن نیست … تاوان با تو بودنه !
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م
Kuzey
اینی که من دارم می کشم ، درد بی تو بودن نیست … تاوان با تو بودنه !