Kuzey
دلم برای تو که نه… ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای “مواظب خودت باش“شنیدن، تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای دلی که نگرانم میشد تنگ شده… راستش… برای اینها که نه… دلم برای خودت تنگ شده…
Kuzey
این روزها چه قدر هوای تو می کنم حتی غروب، گریه برای تو می کنم گاهی کنار پنجره ام می نشینم و چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم خود نامه ای برای خودم می نویسم و آن را همیشه پست به جای تو می کنم وقتی که نامه می رسد از سوی من به من می خوانم و دوباره هوای تو می کنم (فرامرز عرب عامری)
Kuzey
هـمه در دنیـا کـسی را دارنــد، بــرای خودشــان… “خــسـرو” و “شیـــرین”… “لیـلی” و “مـجنــون“… “ویس” و “رامین”… “پیــرمـرد” و “پیرزن”… “تــو” و “اون”… “مــن” و “تــنهـایی“!
Kuzey
فکرمیکردی خدانیست بالایسربارسفربستی ورفتی بی خبر چشم منویه عمرگذاشتی پشت درنمیشدکناربیای با عشق من بی دردسر؟
Kuzey
چقدر سخته آدم کسی رو دوست داشته باشه ولی اون هیچی از دوست داشتن نفهمه..چقدر سخته به همه احترام بذاری ولی هیچ کس درکت نکنه و بهت احترام نذاره
Kuzey
عاشقم، عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب خواهم آمد من به کویَت، گر نمیدانی بدان مشنو از بد گو سخن، من سُست پیمان نیستم هستم اندر جستجویت، گر نمیدانی بدان… گر پس از مردن بیائی بر سر بالین من زنده می گردم به بویت، گر نمی دانی بدان اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟ عاشق روی نکویت گر نمی دانی بدان
Kuzey
می گویی دوست دارم زیر باران قدم بزنم، اما وقتی باران می بارد چتر به دست می گیری! می گویی آفتاب را دوست دارم، اما زیر نور خورشید به دنبال سایه می گردی! می گویی باد را دوست دارم، اما وقتی باد می وزد پنجره را می بندی! حالا دریاب وحشت مرا وقتی میگویی دوستت دارم!
Kuzey
گاهی دست خودم را میگیرم، می برم هوا خوری یاد تو هم که همه جا با من است… تنهایی هم که پا به پایم، می دود… میبینی؟! وقتی که نیستی هم، جمعمان جمع است…
Kuzey
مرگ قو شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجى رود گوشه اى دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویى به صحرا بمیرد چو روزى ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریاى من بودى آغوش وا کن که می خواهد این قوى زیبا بمیرد مهدی حمیدی شیرازی
Kuzey
کوتاه نیا ولی میبینی چه به قصد کشت میزنند ؟ باید به قصد کشت ایستاد ... وگرنه خانه نشین میشود دوباره این احساس تند. این نفسهای آشفته در تلاطم یک پیکار ، یکی یکی سرد میشوند در دهم ثانیه ای ، سرد. پیش از آنکه سرودی خوانده باشند. مغرور مغرور با گردنی بلند تر از همیشه ومشتاق بوی خوش صبح ، از لای دندان های سخت به هم چسبیده. فریادی بزن تا دیر نشده ای داد ... ای داد ... ای داد ... ای داد ... او هم رفت... او هم رفت ... او هم رفت ...
Kuzey
شانه هایم زیر بار غم شکست شاخه های سبز امیدم شکست عشق ما در شیشه فرهاد بود عشق شیرین ریشه اش در باد بود هیچ کس حرف صداقت را نزد هیچ کس دل را بر این دریا نزد یک نفر امروز در چشمم شکست یک نفر بار سفر بست و گسست یک نفر با خاطراتم دور شد یک نفر با قصه ها محشور شد
Kuzey
شکایتی نداشتم از گردون گرچه هیچ برای من چرخ نزد هیچ. دست هایم را ، در یک بعد از ظهر گرم. کاشتم با تفنگی زیر درخت هلو آن طرف باغچه. و فریادی در ذهنم هرشب تکرار میکند : تمام شد. کاش میشد گلوله ای داشتم در مشت.
Kuzey
آسون وداع کردم باهات با این که میمردم برات کاشکی نمیذاشتم بری کاشکی میافتادم به پات خواستم بگم ترکم نکن پیشم بمون ای نازنین شرح پریشونیمو تو چشمای بارونیم ببین هر شب با کلی اشتیاق زُل میزدم به آسمون فرصت نمونده واسۀ ابراز احساس جنون
Kuzey
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست. چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی! که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…