Kuzey
در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند :
" بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم "
و امروز در آغوش دیگری نفس نفس میزنن !!!
Kuzey
روی سنگ قبرم بنویسید :
عین نخود چی های ته آجیل بود … وقتی هیچ چیز دیگه ای نبود میومدن سراغش … !!!
Kuzey
.
گاهی بدون گریه ، بغض ، داد و هوار ؛ با غرور باید قبول کنی که فراموش شده ای و بروی دنبال زندگی ات …
Kuzey
من و تیر چراغ برق دردمان یکی است …
شب که می شود ، سرمان تاریک ، دلمان پر نور …
صبح که می شود ، سرمان سنگین ، دلمان خاموش …
Kuzey
چـه پــر جــرعــت مـی شــود انـســان وقــتــی مـی فـهـمـد کـسـی دوسـتـش دارد .. " دکـتـر شـریـعـتـی "
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م
Kuzey
همه می گویند… به ستایش روی آوردم …… گفتند خلاف است !! به عشق روی آوردم ………. گفتند گناه است !! خندیدم ……………….. گفتند کودکانه است !! گریستم ………………… گفتند دیوانه است !! و حال که در عزای عشق نشسته ام و هیچ نمی گویم همه گویند که ….. هی !! فلانی عاشق است ؟؟؟ !!!
Kuzey
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب…
Kuzey
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده .. امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ! و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم! و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست .. و غمــت سـهم ِ مــن!
Kuzey
میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
Kuzey
شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم…
Kuzey
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…
Kuzey
دیوانه باران زده سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی….. گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی….. گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی….. او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
Kuzey
انگار… انگار ولگرد شده بودم… به جستجوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی… به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدربزرگ که حقیقت نداشت… هیچ کس نبود… انگار تو هم ولگرد شده بودی…