دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Kuzey

یه پسرایی هستن که . . . صدای خنده هاشون تو خیابون میپیچه شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچ... درباره »
Kuzey
مرد - مجرد

دنبال‌شدگان

(43 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(142 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

Kuzey
Kuzey

در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند : " بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم " و امروز در آغوش دیگری نفس نفس میزنن !!!

Kuzey
Kuzey

روی سنگ قبرم بنویسید : عین نخود چی های ته آجیل بود … وقتی هیچ چیز دیگه ای نبود میومدن سراغش … !!!

Kuzey
Kuzey

. گاهی بدون گریه ، بغض ، داد و هوار ؛ با غرور باید قبول کنی که فراموش شده ای و بروی دنبال زندگی ات …

Kuzey
Kuzey

من و تیر چراغ برق دردمان یکی است … شب که می شود ، سرمان تاریک ، دلمان پر نور … صبح که می شود ، سرمان سنگین ، دلمان خاموش …

Kuzey
Kuzey

چـه پــر جــرعــت مـی شــود انـســان وقــتــی مـی فـهـمـد کـسـی دوسـتـش دارد .. " دکـتـر شـریـعـتـی "

Kuzey
Kuzey

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م

Kuzey
Kuzey

خدانگهدار همه

Kuzey
Kuzey

همه می گویند… به ستایش روی آوردم …… گفتند خلاف است !! به عشق روی آوردم ………. گفتند گناه است !! خندیدم ……………….. گفتند کودکانه است !! گریستم ………………… گفتند دیوانه است !! و حال که در عزای عشق نشسته ام و هیچ نمی گویم همه گویند که ….. هی !! فلانی عاشق است ؟؟؟ !!!

Kuzey
Kuzey

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب…

Kuzey
Kuzey

عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده .. امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ! و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم! و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست .. و غمــت سـهم ِ مــن!

Kuzey
Kuzey

میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

Kuzey
Kuzey

شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم…

Kuzey
Kuzey

چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…

Kuzey
Kuzey

دیوانه باران زده سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی….. گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی….. گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی….. او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

Kuzey
Kuzey

انگار… انگار ولگرد شده بودم… به جستجوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی… به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدربزرگ که حقیقت نداشت… هیچ کس نبود… انگار تو هم ولگرد شده بودی…