Kuzey
لقمان را گفتند پارک دوبل از که آموختی ؟؟؟ گفت از بانوان …
Kuzey
عشق با جمله : “تو با بقیه فرق داری ” شروع میشه و به جمله ” تو هم مثل بقیه ای” ختم میشه !
Kuzey
حیف نون ناراحت بوده از میپرس چرا ناراحتی ؟ میگه نمی دونم چرا زنا این قدر به شوهراشون مشکوکن ۴ تا زن دارم همشون اینجوری
Kuzey
میدونستید بر طبق قانون اگه ۱ مرد با ۱ زن مجرد تصادف کنه و منجر به نقص عضو او بشه باید با او ازدواج کنه ؟ فقط هول نشید …خیابون پر ماشینه این ماشین نشد … ماشین بعدی به امید موفقیت !
Kuzey
ما اگه پای سفره بگیم مامان دستت درد نکنه چقد غذات خوشمزه شده ، مامان خانم شکست نفسی میکنه میگه نه مامان گشنته فکر میکنی خوشمزه شده … اگه بگیم این چیه درست کردی ؟ چقد بدمزست ؟ میگه تو سیری … بلندشو برو گمشو اینقد ایراد نگیر … یعنی الان وضعیتمون اینه ! فک و فامیل در حد تیم ملی شنای بانوان اسپانیا !!!
Kuzey
شاعر میگه : بنی آدم اعضای یکدیگرند، اما مشخص نکرده که مثلا من دقیقا جیگر کی هستم !!!
Kuzey
این روزا آدم جرات نداره با یکی درد و دل کنه ؛ یارو تا بهت ثابت نکنه از تو بدبخت تره ولت نمیکنه !
Kuzey
کـاشــکـی تـَلـخـ ـی زنـدگــی…کـَــمـی اَلـکـل داشـتــ … شـایـَد مـَســتـِمـان مـی کــَــرد و دَرد را نـمـی فـَهـمـیـدیــم …
Kuzey
هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـد بــعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـا هــم مـی نــویــسـیـم … حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد … شـکـسـتَنـشـان یـک آدم را مـی شـکند……!
Kuzey
بعضی آدمها یهو میان… یهو زندگیت و قشنگ میکنن… یهو میشن همه ی دلخوشیت… یهو میشن دلیل خنده هات… یهو میشن دلیل نفس کشیدنت..! بعد همین جوری یهو میرن… یهو گند میزنن به آرزوهات… یهو میشن دلیل همه ی غصه هات و همه ی اشکات… یهو میشن سبب بالا نیومدن نفست…
Kuzey
چه کسی حرف مرا می فهمد؟ چه کسی درد مرا می داند؟ در پس پرده ی اشک چشمم چه کسی راز مرا می خواند؟ چه کسی واژه ی تنهایی را در دل غم زده ام می بیند؟ با سر انگشت محبت چه کسی قطره ی اشک مرا می چیند سال ها غیر خداوند بزرگ هیچ کس از غمم آگاه نبود توشه ی زندگیم در همه عمر جز غم و غصه ی جان کاه نبود مرگ یک روز و یا یک شب سرد چشم غمگین مرا می بندد شاید آنجا پس از این رنج و عذاب سردی گور به رویم خندد
Kuzey
خدایا.......... بت بود ؛ "بت شکن" فرستادی....... من پر از بغضم ! "بغض شکن" هم داری.....!!!؟؟؟
Kuzey
دختر کوچولو و پدرش از رو پلي ميگذشتن. پدره يه جورايي مي ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.» دختر کوچيک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگير..» پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد:چه فرقی میکنه؟!!!!!؟؟؟؟ دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هر اتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول نمي کني.» به عشق همه ی پدرا ... اونایی که هستن رو خدا نگه داره ... اونایی هم که رفتن رو خدا بیامرزه ....
Kuzey
قطاري سمت خدا ميرفت ، همه مردم سوار شدند ،
وقتي به بهشت رسيد همه پياده شدند يادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت