Kuzey
از نردبان ِ موهایت که پایین می آیم، در حیاط خلوت شانه هات … مهمانم کن به نوشیدن ِ یک فنجان لبریز از شراب سرخ لبت ! و راهی ام کن … راه ِ زیادی نمانده مقصد بعدی: " ایستگاه اول قلب تو"
Kuzey
برای تو زندگی می کنم، به عشق تو زنده هستم، اگر نباشی دیگر نیستم تویی که بودنت به من همه چیز می دهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو می رود… عشق تو، حضور تو، به من نفس می دهد هوای بودنت این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم نه به انتظار شکستم، نه منتظر کسی دیگر هستم تو در قلبمی و تنها نیستی، تو مال منی و همه زندگی ام هستی…
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م به تمام دوستان گلم..خوبین؟
Kuzey
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت :
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی سال ها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم… آه!
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
Kuzey
وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم . تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی
Kuzey
وقتی حالت بده روحت بی پناهه میبینی هر کاری کردی اشتباهه وقتی به جز شب هیچ رنگی توی نگات نیست وقتی کسی اندازه تنهاییات نیست
Kuzey
اگر سهمی از فردا داشتم که هیچ… اما اگر فردا سهم من نبود… به یاد این همه سادگی، یک یادش بخیر ساده از سهم خودت برایم کنار بگذار، تا لااقل تلافی کرده باشی، امروزی را که تمام سهمم را برای دلتنگیت کنار گذاشت…
Kuzey
تنهایی بد است، اما بد تر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی، آدم هایی که بود و نبودشان به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد…
Kuzey
سرخ میشوی وقتی می شنوی دوستت دارم زرد میشوم وقتی می شنوم دوستش داری…. چهارشنبه سوری راه انداخته ایم سرخی تو از من زردی من از تو! همیشه من می سوزم....و همیشه تو می پری….
Kuzey
دلـتـنـگـی هــاگـاه از جـنـسِ اشـک انـد و گـاه از جـنـسِ بـغـض ؛ گـاه سـکـوت مـی شـونـد و خـامـوش مـی مـانـنـد گـاه هـ ـ ـق هـ ـ ـق مـی شـونـد و مـی بـارنـد . . دلـتـنـگـیِ مـن بـرایِ تـو امـّـا جـنـسِ غـریـبــی دارد
Kuzey
عاشق نشو ؛
یا اگه عاشق میشی عاشق کسی باش ،
که تو ساده ترین لباس تورو به همه نشون بده !
و بگه : این دنیای منه … !
Kuzey
نه” رضا”ست… نه “ضامن آهو”… اما هرچه هست؛ خیلی غریب است حال این روزهای من…!!
Kuzey
چـرا سـاکـت نـمـی شـوی؟ صـدای نـفـس هـایـت در آغـوش او از ایـن راه دور هـم آزارم مـی دهـد… لــعــنــتــی… آرامـتـر نـفـس نـفـس بـزن!