Kuzey
اری زندگی دشوار است اما نه جای ان است که چنین نعره زنید چنین گفت زرتشت….
Kuzey
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود حتی زمان مرگ آن لحظه های پر از درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : شب در میان تاریکی در نور مهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی اما بگو : من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خاموش در انتظار دیدن رویت نشسته است روزی اگر ……. اما ؛ نه او هیچوقت دیگر نمی آید کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
Kuzey
من برای مرگ خود یک بهانه میخواهم یک بهانه ی پوچ ِ عاشقانه میخواهم از غمی که میدانی با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز گر بهانه این باشد ، من بهانه میگیرم عاشقانه میمیرم
Kuzey
واسه منی که دلتنگم ، دلگیرم از زندگی بهتره سفر کردن و گرنه اینجا میمیرم در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری نه زنده بود زندگی نه مرگ را بود اثری نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای نه در گذرگاه ، کسی نه جنبش خار و خسی نه پر زدن در قفسی نه منتظر همنفسی گفتم از چه میترسی آخرش یه راهی هست آخرش مگه رنگی ، بدتر از سیاهی هست ؟ بدتر از سیاهی هست ؟ سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده ، تا بوده همین بوده نه رو سفید پیش یار نه سرفراز در دیار ببین چگونه گم شد این سواره عشق در غبار راه افتادم و هی رفتم ، شاید دلم کمی واشه به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه
Kuzey
من تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم… چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی
Kuzey
هرکی اومد تو زندگیم ღ ღ وقتی که دید تنهاییمو ღ ღ وقتی شنیــد درد دلم ღ ღ گفــــت نکن گریه گلم ღ ღ ولی ای کاش ღ ღ میدونست گریه ی من ღ ღ ازدل تنــــــــــگی نبود ღ ღ از بی مهـــــــری نبود ღ ღ از بی کســــــی نبود ღ ღ فقط ღ ღ از خیانت کسی بودکه ღ ღ پــــــــا روی احساسم ღ ღ گذاشت و بی ღ ღ خداحافظی رفت ღ
Kuzey
روزگار ِ بی حوصلگی هاست …. بگویی مراقــبم باش ؛ میگذارندت زمین و می روند ! قـرص بمــان رفـیق … قــرص بمـــان … !!!
Kuzey
زندگی غمناک است دوست من! و ما با آن خو گرفته ایم و چه زود به هر چیزی خو میکنیم و این چه دردناک است !
Kuzey
باد ارام گیسوان بید مجنون را میبافد و بید با اهنگ باد به طنازی میرقصد پیغامم را بر دوش قاصدکها سنجاق میزنم! هنوز بوی برگهای نارنج مرا به یاد تو می اندازد!
Kuzey
همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست و او و ثانیهها می روند آن طرف روز و او و ثانیهها روی نور می خوابند و او و ثانیهها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود.
Kuzey
این دلتنگیهای گاه گاهِ مدام این دلشورههای بی رحم این بغضها این اشکها این زندهگی پر از نا آرامی پر از تشویش … میدانم! جایی حوالی تنهاییام زلفهایت را در باد رها کردهای و پرسه میزنی
Kuzey
تلخ است… نه نمی فهمم شاید هم شیرین باشد. دنیا…خانه ی اجاره ای منست. یادم باشد دل را خیلی خرجش نکنم!
Kuzey
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
Kuzey
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند… وای سهراب کجایی آخر؟… زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند