Kuzey
دلـتنگیهایـم را زیـر دوش حمّــام میبَـرم، بُـغـضـم را … میـان شُـرشُـر آبِ داغ میتـرکـانـم، تا همـه فـکـر کننـد قرمـزیِ چشمـانـم از دم کـردنِ حمّـام است!!!!!!
Kuzey
توان آدمیان را، با آرزوهایشان می شود سنجید….
تا می توانی آرزو کن….
دلت برای دنیــا نسوزد….
فراهم کردن آرزوهــــای تو برای دنیا هیـــــچ کاری ندارد…..
همیــن حالا بخـــواه تا بــرآورده شود….
Kuzey
خدانگهدار دوستتون دارم بای تا های
Kuzey
هــــــرگــز بـه گذشته برنگــــــــرد اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشــت هیچوقت یک پرنسس نمیشد…
Kuzey
وقتی راه رفتن آموختی ،دویدن بیاموز.وقتی دویدن آموختی،پرواز را راه رفتن بیاموز،زیرا راههایی که میروی جزئی از تو میشودو سرزمینهایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز،چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر. و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی…
Kuzey
آهای ایوب کجایی؟؟؟!!!! تا برایت از صبر بگویم......
Kuzey
خسته شدم از آدم هایی که می گویند تو خیلی خوبی من لیاقتت را ندارم... بی لیاقت های عزیز... لااقل برای رفتنتان یه ریزه خلاقیت به خرج بدین یه چیز تازه بگین!!!!
Kuzey
تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت یگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست برو مسافر جاده قدم های تو را دلتنگ است …
Kuzey
آرام در گوشه ای نشسته ام کار از چسب و باند و پانسمان گذشته “زخم” به روحم رسیده …
Kuzey
قهوه ای تلخ بدون فال نخی سیگار بدون آتیش موسیقی بدون ترانه شاعری بدون شعر و من پشت میزی دو نفره بدون تو... فرقی بینمون نیست... همگی ما چیزی کم داریم
Kuzey
من که گفتم اين بهار افسردني است / من که گفتم اين پرستو مردني است
من که گفتم اي دل بي بند و بار / عشق يعني رنج ، يعني انتظار
آه عجب کاري به دستم داد دل / هم شکست و هم شکستم داد دل . . .
Kuzey
صداي تو كيلومترها سيم را
به آتش مي كشد
از گوش تا سينه ي من
يك و نيم وجب كه بيشتر فاصله نيست...!!
Kuzey
تنها ماندن برای من عادیست قلبم یخی شده و مقصر من نیستم مقصر مردمان دیگر نیز نیستند مقصر اصلی تنها کسی است که قلبم را با دستان سرد فشرد
Kuzey
چند روزی است که سعی میکنم گذشته را فراموش کنم و در حال زندگی کنم و به اینده بیندیشم...ولی انگار سرنوشت جور دیگری رقم خورده است......هر بار ه با ارامش درخیالات خود فرو میروم با صدایی از سمت شخصی یکه ای میخورم و به خود می ایم و دباره همه چیز از نو اغاز میشود
اما من میتوانم جنگاوری پیشه ی من است .جنگ با غم ها ....جنگ با خاطراتم.....جنگ با افرادی که مرا دوباره به گذشته بر میگردانند.من می توانم.....