Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م
Kuzey
پشت ویترین مغازه ها جنس هایی هست که خیلی گرونن یه چیزایی هم میشه پیدا کرد که ارزونه اما گاهی یه گوشه ای، یه چیزی میذارن، که شاید کهنه باشه ، شایدم معمولی اما روش نوشته " فروشی نیست " آدم باید ازون جنس باشه
Kuzey
من خوبـــــــم..!عاشق نیستم.. فقط گااهـــی حرف تو که میشه دلم تنگــــ میشه.. این که عــــشق نیست...هســــــــت...؟؟
Kuzey
خـسـتـه*تـر از آنـم کـه لـیـوانـی چـای آرامـَم کـنـد آغـوش ِ گـرم ِ تـو را مـی*خـواهـم در جـنـگـلـی نـاشـنـاس وقـتـی کـه آسـمـان از لا*بـه*لای شـاخـه*هـا سـرک مـی*کـشـد . . .
Kuzey
اگه میدونستی چقدر دلم برات تنگ شده پیش خودت میگفتی: وااااااااااااااااااااااااای چقدر دلش برام تنگ شده
Kuzey
خيلي وقتها ،... خيلي ديـــــــــــر آدمهاي اطرافت را مي شناسي ...آنوقت تازه ياد مي گيري به خيلي ها بگويي ...لطفا جلوتر نيا
Kuzey
بــ ـدم مــیآیــد از آدمـهـایـ ـی کــ ـه فقــطــ خــ ـودشـان را مـیبـیـننـد آدمـ ـهایی کـ ـه بـ ـی دلـیـل "شـایـ ـد هـ ـم بادلیـ ـلِ بـ ـی مـنطقـ ـی" دل کـ ـسـ ـی را مـ ـی شـ ـکـنند
Kuzey
صف میکشند دلتنگیهای من چون دانه های تسبیح به نخ کشید شده چقدر بکردانم دانه ها ر ا تا تو بیایی ...
Kuzey
دلامون رو پلاستیکی کردیم به خیال نشکستن... یادمون رفت که پلاستیک ها زودتر می سوزند...
Kuzey
صدای قلب نیست .. صدای پای توست که شب ها در سیـــــ ــنه ام میدوی .. کا[!]ت کمی خسته شوی کا[!]ت بایستی ..
Kuzey
این روزها فهمیدن زبان مادری سخت شده است قبلتر ها وقتی می گفتند: دوستت دارم معنی فارسی اش ساده بود اما حالا “دوستت دارم” هزار معنی مختلف می دهد الا دوست داشتن . . .
Kuzey
عجیبی دارد اینجا تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایم که … با دلم چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟ دلم برایت تنگ می شود وقتی می خواهمت وقتی بلند بلند می خوانمت ونیستی، تنهایی عجیبی است دیوانه ام می کند گاهی … می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین … کاش اینجا بودی درست روبروی من! سکوت می کردیم و در آن سکوت من جرعه جرعه از شهد نگاهت سیراب می شدم کاش می دانستی دلتنگی با دلم چه ها می کند کاش می دانستی دلم…
Kuzey
چه زیبا بود اگر یک دم ،نگاهم را تو می دیدی ز خلوتگاه احساسم، غمم را زود می چیدی چه زیبا بود اگر با هم، رفیق عشق می بودیم و می گفتیم تا دنیاست، کنار عشق خشنودیم چه زیبا بود یک لحظه، بگویم عاشقت هستم و دستانت پر از امید، بیارامند در دستم چه زیبا بود ،اما حیف که من تنها پریشانم و می دانم که می دانی، و میدانی که میدانم
Kuzey
شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن ! چِندشم می شود از لکۀ انگشت دروغ …!!! آن که میگفت که احساس مرا می فهمد … کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت….