Kuzey
نبخشیدمت ولی فراموشت کردم… همیشه به همین سادگی از آدمای بی ارزش می گذرم
Kuzey
من در این کلبه ی تنهایی خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش
Kuzey
قطار می رود… تو می روی… تمام ایستگاه می رود…
و من چقدر ساده ام که سالهای سال، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م به تمام دوستان گلم...عیدتون مبارک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک
Kuzey
دلم برای تو که نه… ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای “مواظب خودت باش“شنیدن، تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای دلی که نگرانم میشد تنگ شده… راستش… برای اینها که نه… دلم برای خودت تنگ شده…
Kuzey
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺟﻤﻠﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ… ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﻐﺾﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﭼﺎﻧﻪﺍﺕ ﺑﻔﻬﻤﺪ… ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﺑﻔﻬﻤﺪ… ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ، ﺑﻔﻬﻤﺪ… ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪﮔﯿﺮ ﺷﺪﯼ ﺑﻔﻬﻤﺪ… ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ… ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ و ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺑﻔﻬﻤﺪ… ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ… ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ… ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ… ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ… ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ،ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﯾﺪﻥ،ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ… ﺁﺭﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ… ولی… ولی… افسوس
Kuzey
من دیوانه نیستم فقط کمی تنهایم همین! چرا نگاه می کنی؟ تنها ندیده ای؟ به من نخند من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم…
Kuzey
هـمه در دنیـا کـسی را دارنــد، بــرای خودشــان… “خــسـرو” و “شیـــرین”… “لیـلی” و “مـجنــون“… “ویس” و “رامین”… “پیــرمـرد” و “پیرزن”… “تــو” و “اون”… “مــن” و “تــنهـایی“!
Kuzey
مــــاه را بیشــــتر از همه دوست می داشتی و حالا ماه هر شب تـــو را به یاد مـــن می آورد می خواهم فراموشت کنم اما این مــــاه با هیچ دســـتمالی از پنجــــره پــاک نمی شـــود!!…
Kuzey
اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود شاملو
Kuzey
«روزگار غریبیست نازنین!»..ادامه در
Kuzey
در آن شبی که برای همیشه می رفتی در آن شب پیوند . . . . طنین خنده ی من سقف خانه را برداشت کدام ترس تو را این چنین عجولانه به دام بسته ی تسلیم تن فرو غلتاند؟!
Kuzey
بگذر از من بگذر از من، من و تنها بزار با من بگذر از من، بگذر از دیوونه هایی که گذاشته سر به دامن بگذر از من، که نگاهم دیگه دنبال کسی نیست بگذر از من، همه رفتن از کنارم تو برو اینم غمی نیست من خودم یه کوه غصه ام تو کنایه هاتو کم کن من که از خودم شکستم برو و سایتو کم کن بگذر از تلخی حرفام اگه گنگ و بی دلیلن اگه دست و پا شکستم اگه خسته و علیلم من به انتها رسیدم دیگه امیدی ندارم چیزی از تو من نمی خوام گله از کسی ندارم بگذر از من بگذر از من که منم دلگیرم از من بگذر از این دل زخمی که گذاشته سر به دامن
Kuzey
خیلی سختِ نگه داشتن بغض پشت تلفن . . .! مخصوصاً وقتی که میخوای نفهمه . . . هی قورتش میدی . . .هی . . اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه! اون موقع اس که یهو تلفنُ قطع میکنی. . . بعدشم میگی خودش قطع شد!