Kuzey
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه , گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند: آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری! این است واقعیت تلخ روزگار ما..
Kuzey
چه بسا کفتارهایی که بر روی جسد شیر رقصیدند، شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند، ولی نمی دانستند شیر ،شیر میماند و کفتار همان کفتار
Kuzey
یک جمله خیلی معروف از همه مادر بزرگها:
ایشاالله هر وقت دست به خاک میزنی طلا بشه بچه.
الهی چقدر دلم تنگ شد براش روحش شاد.
Kuzey
دلــم حـضـور مــردانــه مي خــواهــد ...نـــه اينـکـه مــرد بــاشـد ، نه ...مــــردانــه بـاشـد، حــرفـش... قــولــش... فــکــرش... نـگـاهـش... قـلـبـش... و ...آنــقــدر مــردانــه کـه بـتـوان تا بـيـنهـايــت دنـيــا بـه او اعـتــمــاد کــرد
Kuzey
گاهی ، وقت خداحافظی از کسی خواسته یا ناخواسته میگیم : « مواظب خودت باش ! » مواظب خودت باش یعنی فکرم پیش توئه ! مواظب خودت باش یعنی برام مُهمی ! مواظب خودت باش یعنی نگرانتم ! ... مواظب خودت باش یعنی دوستت دارم ! مواظب خودت باش یعنی به خدا می سپارمت ! مواظب خودت باش یعنی از الان دلم واست تنگ شده! مواظب خودت باش یعنی... واقعاً مواظب خودت باش
Kuzey
تـــمام گرفتاریم از دل است دل من گرفتار آب و گل است کجا محرم راز مــــن می شود دلی کز حضور خدا غافل است نمی خواهم ای عشق بینم دگر کسی را که در بین ما حائل است چه سودی به ما شب نشینان دهد چراغی که خاموش در محفل است بهایی ندارد به بازار عشــــــق دلم مثل یک سکه ی باطل است بـــگیرید دســـــت مــــرا همراهان که دیری ست پای دلم در گل است دل غــــــافـــل من ندانســــته بود که دور از خدا زندگی مشکل است و با این هــــــمه گــردن جان من بر ابروی محرابی ات مایل است بکـــــش تیغ و بردار ســـر از تنم و هر چند این هدیه نا قابل است
Kuzey
دلم میخواهد این کوچه باغ پاییز زده که در آن قدم گذاشته ام بی پایان باشد آنگاه که قرار است به پایان آن برسم از دنیا وداع گفته باشم تا تنها پاییز را ببینم ،دیگر نمیخواهم رهگذری را ببینم که روی برگها پا میگذارد و قدر پاییز را نمی داند . .
Kuzey
می خواهم برگردم به روزهای کودکی : آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود… عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد… بالاترین نــقطه ى زمین ، شـانه های پـدر بــود… بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند… تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند… تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود… و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود…
Kuzey
دختره پست گذاشته : مُردم از تنهایی ...
پسره زیرش نوشته :
نشونی بده با بچه محلا بیایم خونتون از تنهایی در بیای !!!
واقعا این پسرای با معرفت كه به فكره بچه محلاشون هستن رو می بینم بغضم میگیره ...
ببخشید اشك نمی زاره مانیتورو ببینم ...
Kuzey
همه مرا به خنده های با صدا می شناسند ، این بالش بیچاره ، به گریه های بی صدا !
Kuzey
اینجا همــــه یا , سنگ میفروشند ! یا , سنگ میزنند ! یا , ســـــــنگ می انـــدازند ! یا , ســــــنگ دل اند ! ... یا نگاهـــــــــشان سنگــــــین ! مانــــده ام با این دل بلورین ایـــــــنجا چه میکنم .... ! ! ! !
Kuzey
دل صدچاک ما را تیغ ترحم بدرید / دل ما را به همان قیمت ارزان بخرید دل من گرچه شکسته ، گوهری ناب شده / عشق در قلب تو آن تحفه ی نایاب شده
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م به تمام دوستان گلم
Kuzey
عشق همیشه نافرجام است برای درخت ها به آسمان هم که برسند به همدیگر نمی رسند؛ تبرها مگر کاری کنند …
Kuzey
به بودن ها، دیر عادت کن و به نبودن ها، زود … آدم ها نبودن را بهتر بلدند …