Kuzey
خدای من خداییست که دست گیر است نه مچ گیر!
دستم را میگیرد همان طور که هستم!
بدون پیش شرط
همین و بس . . .
Kuzey
ای آنکه طلبکار خدائی، به خودآ / از خود بطلب، کز تو، خدا نیست جدا اول به خودآ، چون به خودآئی، به خدا / اقرار نمایی، به خدائی خدا . . .
Kuzey
خدایا من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد . . .
Kuzey
خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش جهان تاریکی محض است میترسم کنارم باش
Kuzey
فکرش را هم نمیکردم روزی سیگار بکشم حالا… سالهاست که سیگار مرا میکشد چای… مرا میریزد آینه… سراغ دندان هایم را میگیرد حال ریه ام را می پرسد من… به ناچار با موهایم ور میروم…
Kuzey
حرفهایم را تعبیر میکنی، سکوتم را تفسیر… دیروزم را فراموش، فردایم را پیشگویی… به نبودنم مشکوکی، در بودنم مردد… از هیچ گلایه میسازی و از همه چیز بهانه… من کجای این نمایشم؟!
Kuzey
برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کا[!]ت !!
مرا محکم تر در آغوش بگیر ..
Kuzey
آن شب ... که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ... تماشا می کرد ... آن شب که شب پره ها .. عاشــقـــانه تر .. نــــور را می جســـتند ...! و اتاقم .. سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... ! دانستم.... تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!
Kuzey
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...
که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...
و من ...
روبه روی تو ...
می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم
!............!
Kuzey
بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن شاید به یاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی... من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام صدای کلاغها را می شنوی؟ دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!
Kuzey
ـــــنــــ ســوســـو ميـــزنـــمــ فــانـــوس ها تــمــاشـــايــمـــ ميــكــنــنــد
Kuzey
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !
Kuzey
چقــدر باید بگذرد؟؟ تا مـن در مـرور خـاطراتم وقتی از کنار تــو رد می شوم. تنـــم نلــرزد….. بغضــم نگیــرد…..
Kuzey
سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ م م م م م م م م