Kuzey
راستی خدا دلم هوای دیروز را کرده هوای روزهای کودکی را دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم دلم میخواهد … می شود باز هم کودک شد؟؟ راستی خدا! دلم فردا هوای امروز را می کند
Kuzey
نذر کرده ام صد دور تسبیح اهدنا صراط المستقیم بخوانم ؛ شاید مرا که میبینی ، دیگر مسیرت را کج نکنی !!!
Kuzey
دوست می دارمـش … امـّـا … می تـرسم بـگویــم و بگـویـد : ” مرسـی !! ” یــا بگویـد بـه این دلـیـل و آن دلـیـل دوسـتـم نـدارد … یــا چـه می دانـم … مثـل خیـلیـهـا بگـویـد لیـاقـتـم بـیـشـتـر از این حرفـهاسـت … می تـرسـم از اینــکـه هـرچـیـزی بـگویـد جُـز : ” مــَــن هـم دوسـتت دارم … ”
Kuzey
چـتـرتــــ را بگــــیر . . . چشــــــــــم های من . . . بزرگ شده ی بارانند . .
Kuzey
من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود…
Kuzey
دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن دربین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم. مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست! دخترک جواب داد: آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ، اونوقت دلش میشکنه…
Kuzey
گاهی دلمـ میخواد وقتی بغضـ می کنمـ.. خـــدا از اسمونـ به زمینـ بیاد اشکامو پاکـ کنهـ و دستمو بگیره و بگهـ “اینجا آدما اذیتتـ می کننـ؟ بیا بریمـ پیشـ خودمـ
Kuzey
ما “”مـــرد”" هستیم! دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است! صورتمان ته ریشى دارد! گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست! جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و سیـــــگار دود میــــکنیم! ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میکنیم! دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی.. با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم.. تا تو آرام شوى! آنقــــدر مارا نامــــرد “”نخوان”"! آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را”"نسنج”"! فقط به ما “”دلت را بده”" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم! فقــــط با ما”"روراست باش”" تا دنیا را به پایت بریزیم…
Kuzey
از خدا پرسیدمــ:خدایا چطور میــ توانـ بهتر زندگیــ کرد؟ خدا جوابــ داد :گذشته اتــ را بدونــ هیچــ تاسفیــ بپذیر، با اعتماد زمانــ حال اتــ را بگذرانــ و بدونــ ترســ برایــ آیندهــ آمادهــ شو ایمانـــ را نگهدار و ترســـ را به گوشه ایـ انداز . شک هایتــ را باور نکنــ و هیچگاهــ بهـ باورهایتــ شکـ نکنـ. زندگیــ شگفتــ انگیز استــ فقط اگربدانید کهــ چطور زندگیــ کنــید مهمــ اینــ نیستــ که قشنگــ باشیــ ، قشنگـ اینــ استـ کهـ مهمـ باشیــ حتیــ برایــ یکــ نفر مهمــ نیستــ شیر باشیــ یا آهو مهمــ اینــ استــ با تمامــ توانــ شروعــ به دویدنــ کنیــ کوچکـــــ باشـــ و عاشقـــ.. کهـ عشقـــ میــ داند آئینــ بزرگــ کردنتــ را بگذارعشقــ خاصیتــ تو باشد نه رابطهــ خاصـــ تو باکسیــ موفقیتــ پیشـــ رفتنـــ استــ نه بهـ نقطه یــ پایانـــ رسیدنــــ فرقِیـــ نمیــ کند گودالـــ آبــ کوچکیـــ باشیــــ یا دریایــــ بیکرانــــ… زلالــــ که باشیَــــ، آسمانــــ در توستــــ …نلسون ماندلا…
Kuzey
” هَستـــ “را اگر قَدر ندانـی ، میشود ” بــود ” !
و چــﮧ تلخ استـــ ” هَستـی ” کـ ـﮧ ” بــود ” شود
و “دارمــی ” کـ ـﮧ “داشتم” !
Kuzey
زَـטּ طَراوَت ـه ز ِندگـی نیستــ زَـטּ روغـטּ بین ِ چَرخ دَטּـده های سَختـﮧ زندگـی نیستـــ زَـטּ مُسَکـ ِن بَرای دَردﮫای زندگـی مَرد نیستــ زَـטּ بَخش مُهمـی از زندگـی نیستــ زَـטּ تَمــــامـﮧ تَمــــــامـﮧ زندگی ِ مَردَش اَستــ
Kuzey
مردان هم قلب دارن… فقط صدایش، یواش تر از صدای قلب یک زن است! مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند! شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند! هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم… تا مبادا… لرزش دست هایم را ببینی ! مرد که باشی … دوست داری … از نگاه یک زن مرد باشی …! نه بخاطر زورِ بازوها ! مثل تو دلتنگ میشوم … ولی گریه نمیکنم! بچه میشوم … بهانه میگیرم… تو این هارا خوب میدانی! تمام آرزویم این است که سر روی پاهایت بگذارم،تا موهایم را نوازش کنی … دوست دارم بدنت را بو کنم…عاشق بویِ موهایت هستم! من بیشتر از تو به آغوش نیاز دارم … چون وقت تنهاییم،خاطره ی تو مرا امیدوار میکند به همه ی دنیا! تا برای خوشبختیت … لبخندت … آرامشت … تلاش کنم! من مرد بودنم را مدیون زن بودنت هستم! فقط تو این هارو میفهمی … با زن بودنت !
Kuzey
چقدر خوشحآل بود شیطآن…! وقتی سیب رآ چیدم..! گمآن میکرد فریب دآده است مرآ…! نمی دآنست تو پرسیده بودی ..؟! مرآ بیشتر دوس داری یآ ماندن در بهشت رآ ….