Kuzey
قــیـامـتی سـت ! از لـحـظه ای که زنــگ ِ تــلـفن بـــلـند مـی شـود .. از جـــا مــی پَـــرم ! تــا لـحـظه ای کـه .. مــثـل ِ هـمـیـشه .. تــــو نـــیـستـی !
Kuzey
این که تا از راه می رسی مثل یک کودک در تــــــــــــو می آویزم و می خواهم باهات بازی کنم یعنی دوســــتـــــــت دارم؟ این که آغوش تــــــــــــــــــــو امن ترین جای دنیاست راحت می چرخم و گُـــل هات را نفس می کشم یعنی شعرهای من لب های تــــــــــوست؟ عـــــشــــــــق را به قامت آدم می دوزند باید قد و قواره اش بود و مگر جز تــــــــــــو بلندبالایی هست؟ خواستنیِ من!
Kuzey
می روی… پرده ها را کنار می زنم پنجره را باز می کنم موهایم را به دست باد می سپارم و نفس می کشم نفسی عمیق … رد پایت نرسیده به پیچ کوچه محو می شوی خورشید تیره می شود خیابان سردتر می شود نفس می گیرد بغضم اشک می شود و تا آمدن دوباره ی تو انتظار می کشم …
Kuzey
عشق چیست ؟ به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید. به باد گفتم عشق چیست؟ وزید. به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید. به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چیست؟ اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!
Kuzey
تـ ــرکــ ــــ مـ ـی کنــ ــم و تنهـ ــایتـــ ــــ مـ ـی گـ ـذارم
تـ ـا بیـ ـش از ایـ ـن انـ ــرژی اتـــ ــــ را صـ ــرفــ ــــ نکنـ ـی بـ ـرای …
صــ ـادقـ ـانـ ـه دروغ گفتـ ــن
خـ ـالصـ ـانـ ـه خیـ ــانتـــ ـــ کـ ــردن …
و عـ ـاشقـ ـانـ ـه بـ ـی وفـ ـایـ ـی کـ ــردن …
و هـ ـرچـ ـه بیشتـ ـــر خـ ـودتـــ ـــ را از چشمـ ـم انــداختـ ــن … !!!
و چـ ـه حـ ــس پـ ــوچـ ـی بـ ــود ایـ ـن کـ ـه مـ ـی پنـ ـداشتــ ــم …
لایـ ــق اعتمـ ـادیـــ ــــ …
Kuzey
من از این تنهایی
از این که دیر می آیی
از این که روزی به من بگویی
تو به من نمی آیی.
می ترسم….
چرا نمی دانی تو
چگونه بی تو زمان میگذرد
بارها این را از خودم می پرسم
من می ترسم…می ترسم…
Kuzey
اینجا همه چی زود کهنه وفرسوده می شه زن ها از همه چی زودتر..! اینجا همه چی زود سخت وخشک وزمخت می شه مردها از همه چی زودتر..! روزایی که “تو” توشون نیستی ، حیفم میاد زندگیشون کنم …!!!
Kuzey
می دونــ ی چـــ ی زجْـــ ره؟ می دونــ ی چـــ ـی آدمــُ مریــــ ـض می کُنــ ه؟ اینــ کــ ـه یه حَرفایـــ ی تو گلوتــ باشــ ه نتونــ ی به اونــ ی که میخــ وای بگــ ی ! چونـــ می دونــ ی که آدمــ ش نیســـ ت!!!
Kuzey
فـــال مـی فـُــروشـَـم نــَـتـَرس بــــِه اَنـــدازهی بــَـختـَــم ســـیاه نیــــست یــــه دانـــِه بــِـخـَر شـــایــد فــــال ِ تــُو نـــانــی بــَـر سـَر ِ ســُـفـره ی ِ خــالـــی مــَــن بــاشَــد !!
Kuzey
مـــات شــدم از رفـتنت !! هیــچ مـیز ِ شطـرنجی هـم … در مــیان نـــبـود ! ایـن وســط ، فــقط یـک دل بـــود .. کـه دیگــر نـیست !!
Kuzey
گاهـــی آنقـــدر دلـــم از زندگـــی سیـــر میشه که میخـــوام تا سقفـــ آسمان پـــرواز کنـــم و روش دراز بکشـــم آروم و آســـوده ! مثـــل ماهـــی حوض مان که چنـــد روزیـــست روی آبـــ است …!
Kuzey
از لبخندم برای تغییر دنیا استفاده می کنم و نمی گذارم دنیا لبخندم را تغییر دهد...
Kuzey
شیشه های شکسته تعویض می شوند پل های شکسته ، تعمیر آدم های شکسته ، فراموش . . .
Kuzey
کسی که احساسات ِ تو رو بازی می گیره و تنهات میذاره چند قدم اونورتر زیر ِ پایِ کسی دیگه داره لِــــــــــــه می شه شک نکن . . .
Kuzey
می شود دوستت نداشتــــــــــــــــــــ ــــ ! لجم هم که بگیرد از دستـــــــــــــــــــت نهایتـــــــــــــش این است که دفتر چه ی خاطراتـــــــــــــــــــ ــــــــم پر از فحش های عاشقانه می شود…