Kuzey
زیاده خواه نیستم ! جاده* ی شمال.. یک کلبه ی جنگلی*.. یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی.. کمی* هیزم.. کمی* آتش.. مه*ِ جنگلی*.. کمی* تاریکی *ِ محض.. کمی* مستی.. کمی* مهتاب.. و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...! تـو باشی مـن باشم و ...هــیچ ! دنــیـا هم ارزانی خودشان ...♥
Kuzey
دنیایمان رنگـارنـگ است وآنقدر پــــررنـــگ که دیگر کسی یک رنگ نیــســت. . .
Kuzey
من مترسکی هستم در دستان باد سرد بی کسی خالی از بودن پوشالی،از جنس کاه در مزرعه تنهایی و غربت... خدا از این همه کوچه پس کوچه از این همه فرعی و یک طرفه از این همه میدان از این همه پارک ممنوع از این همه از این همه خیابان با خط ویژه از این همه اتوبان بدون خروجی از این همه جاده های بی انتها خسته ام خسته بیا و مرا به آتش بکش.مزرعه ات هم ارزانی خودت
Kuzey
پیش هیچ آدمی به خطایت اعتـــراف مکن آدمها جنبه نـــدارند...!!! ژست خدایــــــی برایت میگیرند...
Kuzey
کـآش از همـان روزهـایی کـه شیرینـی اش را کـودکی نـامیـدم آب نباتی چوبی بر می داشتـم تا ایـن روزها لـب پنچـره ی پر تکـرار بی تفاوتـی کمی از خـاطرات نـداشته ام برنجـم !
Kuzey
خودت باش به اعتماد هیج شانه ای اشک نریز به اعتبار هر اشکی هم شانه نباش آدمی به خودی خود نمی افتداگر بیفتد از همان سمتی می افتد که تکیه کرده است که محکم نبود
Kuzey
تو را دوست مـــــــــــــــــیدارم ... چه فرق مى کند که چــرا !؟ یا از چـــــــــــــــــــــــه وقــــــــــت ... ! یا چــــــــــــــــــــــــ ـــطـور شـد کــــــــــه ... ! چه فـــــــــرق مــــــــــــــــیکند ؟! وقتى تو بــــــــایـد باور کنى ... که نـــــــــمى کنى ! و من بـــــــــــایـد فـرامـوش کنم ... که نـــــــــــــــمى کنم .
Kuzey
میگویند باران که میزند بوی " خاک "بلند می شود.... اما اینجا باران که میزند بوی " خاطره ها" بلند میشود...
Kuzey
هزار بار دیگر هم از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی این شب صبح نمیشود وقتی....... دلت گرفته باشد
Kuzey
انسان چیست؟؟ شنبه: به دنیا می آید. یکشنبه:راه میرود. دوشنبه:عاشق میشود. سه شنبه:شکست میخورد. چهارشنبه:ازدواج میکند. پنج شنبه:به بستر بیماری می افتد. جمعه:میمیرد!
Kuzey
چـ ـیــزیـ ـے بـــرا ـے از دسـ ــتـــ دادنـ ـــ نـ ـدآرَمـ ـــ هـِ ـمــهـِـ چـــیــز رآ بــآخـ ـتـِـهـــ اَمـ ــ فـَـ ـقـ ـَط خـ ــدآ بـ ـرآیـ ـمـ ـــ مـ ـآنـ ـدهـ ـــ
Kuzey
زنگ بزن یا خبرم را بگیر لعنتی! از کسی، از جایی... این نمی شود که دیگر هرگز نباشی؛ این برای من زیادی صریح است!!!
Kuzey
حـــتـــی روز مـــرگ ام هـــم
بــاهـــم تــــــفـــاهــم نـــداریــم . . .
مـــن ســفــیــد مــی پـــوشــم
و تـــو ســــیــــاه . . .
Kuzey
هنگامی که دست هایم را به وسعت همه ات بــــاز می کنم آنگاه هیچ را بغل می کنم و این است همه ی . . . سهم من از تــ ــ ـــو
Kuzey
آدما از جنس برگ اند,گاهی سبزن گاهی زرد
زمستون دیده نمیشن,تابستون سایه بان سبزند
آدما خیلی قشنگن
اما حیف هر روز,
یه رنگن!!!!!