Kuzey
باران می بارد ... دلم قدم زدن های دو نفره می خواهد ... اندکی خیس شدن ... اندکی سکوت ... حرف های عاشقانه ... بس است !!! دلم از نوشتن هم بیزار شده ... خودت را می خواهد ... فقط همین !!!
Kuzey
مـچالـﮧ شـבه امــ בر פֿــوבمـ بـآ بـوـے سـیـگــآر و طـعـمـ تـلـפֿ چــآـے مـآنـבه... پـטּـجــره رآ بـآز نـڪـטּ اــمــروز בلـمـ مـےפֿـوآב غـمـگـےــטּ بـآشـمـ...!
Kuzey
سقف آرزوهای ما کف آرزوهای دیگری است..
دنیا بطور ناجوانمردانه ای آپارتمان است...!!!
Kuzey
قرارمون فصل انگور
وقتی شراب شدم بیا
تو جام بیاور
من جان
بروم تادر میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هرکه دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
Kuzey
فــرامــوش ڪــردنـتـــ بــرایـم مـثـل آبـــ خــوردن استــ ... از همــان آبـهـایـے ڪــه مـیـپـرد تــوی گــلـو خــفــه ات میــکنـد ... از همان هایے ڪــه بــایــد ساعـت هـا سـرفـه ڪـنـے ... از همــان هـایـے ڪــه بـی اختیــار اشـڪــهایـت را جـاری میـڪــند ...
Kuzey
بـــــه چــــه میـــخنــــــــدی تـــــو ؟ بــــه نـگـاهـــــم کــــه مـسـتـــــــانــــه تـــو را بــاور کــــرد یــا بـــه افـســـــــــونـگــــری چـشـــــمـانت کــه مـــرا ســـوخت و خــاکـسـتـــــر کــــرد ؟ خـنــــده دار است ، بـخـنـــــــد !!
Kuzey
تکثیر شده ام در این شهر؟؟ یاقلب توست که مدام شعبه های جدید افتتاح میکنند؟ این روزها… جمعیتی مخاطب حرفهای عاشقانه ات شده اند..!!!
Kuzey
لحظه ی قشنگیه وقتی صبح با نوازشِ دست های کسی از خواب بیدار می شی که دیشب هزار بار بهش گفتی : دوست دارم ولی اون تا خود صبح کنارت بیدار بوده و تو رو نوازش می کرده … !
Kuzey
مشک را که پر آب کرد ، از خوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند … بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود که باز فرصت نکرد سراغی بگیرد از بازوانش … فقط وقتی حسین آمد بالای سرش ، میخواست دست به سینه سلام دهد که تازه فهمید دستانش نیستند !
Kuzey
برای خودت زندگـــی کن کسی که تـو را ” دوست” داشته باشد … با تـو ” می مانـد ” برای داشتنت ” می جنگد ” دوستت که نداشته باشد به هر بهانه ای می رود
Kuzey
یه روزی میاد که بعدش دیگه مهم نیست فردایی در کار هست یا نه ؟ اون روز یا خیلی خوشبختی یا خیلی بدبخت …
Kuzey
یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه
Kuzey
چایت را بنوش و نگران فردا نباش
از گندم زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها …
Kuzey
بعضی وقتا دروغ خوبه !
به مادر کم طاقت باید دروغ گفت :
باید بهش بگی حالم خوبه
غذا خوبه
هوا خوبه
دلمون خوشه
وقتی مادر خوب باشه یعنی همه چیز خوبه …
Kuzey
هم قد گلوله توپ بود … گفتم : چه جوری اومدی اینجا ؟ گفت : با التماس ! گفتم : چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری ؟ گفت : با التماس ! به شوخی گفتم : میدونی آدم چه جوری شهید میشه ؟ لبخندی زد و گفت : با التماس ! تکه های بدنش رو که جمع میکردم فهمیدم چقدر التماس کرده …