دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Kuzey

یه پسرایی هستن که . . . صدای خنده هاشون تو خیابون میپیچه شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچ... درباره »
Kuzey
مرد - مجرد

دنبال‌شدگان

(43 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(142 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

Kuzey
Kuzey

باران می بارد ... دلم قدم زدن های دو نفره می خواهد ... اندکی خیس شدن ... اندکی سکوت ... حرف های عاشقانه ... بس است !!! دلم از نوشتن هم بیزار شده ... خودت را می خواهد ... فقط همین !!!

Kuzey
Kuzey

مـچالـﮧ شـבه امــ בر פֿــوבمـ بـآ بـوـے سـیـگــآر و طـعـمـ تـلـפֿ چــآـے مـآنـבه... پـטּـجــره رآ بـآز نـڪـטּ اــمــروز בلـمـ مـےפֿـوآב غـمـگـےــטּ بـآشـمـ...!

Kuzey
Kuzey

سقف آرزوهای ما کف آرزوهای دیگری است.. دنیا بطور ناجوانمردانه ای آپارتمان است...!!!

Kuzey
Kuzey

قرارمون فصل انگور وقتی شراب شدم بیا تو جام بیاور من جان بروم تادر میخانه کمی مست کنم جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم آنقدر مست که اندوه جهانم برود استکان روی لبم باشد و جانم برود برود هرکه دلش خواست شکایت بکند شهر باید به من الکلی عادت بکند

Kuzey
Kuzey

فــرامــوش ڪــردنـتـــ بــرایـم مـثـل آبـــ خــوردن استــ ... از همــان آبـهـایـے ڪــه مـیـپـرد تــوی گــلـو خــفــه ات میــکنـد ... از همان هایے ڪــه بــایــد ساعـت هـا سـرفـه ڪـنـے ... از همــان هـایـے ڪــه بـی اختیــار اشـڪــهایـت را جـاری میـڪــند ...

Kuzey
Kuzey

بـــــه چــــه میـــخنــــــــدی تـــــو ؟ بــــه نـگـاهـــــم کــــه مـسـتـــــــانــــه تـــو را بــاور کــــرد یــا بـــه افـســـــــــونـگــــری چـشـــــمـانت کــه مـــرا ســـوخت و خــاکـسـتـــــر کــــرد ؟ خـنــــده دار است ، بـخـنـــــــد !!

Kuzey
Kuzey

تکثیر شده ام در این شهر؟؟ یاقلب توست که مدام شعبه های جدید افتتاح میکنند؟ این روزها… جمعیتی مخاطب حرفهای عاشقانه ات شده اند..!!!

Kuzey
Kuzey

لحظه ی قشنگیه وقتی صبح با نوازشِ دست های کسی از خواب بیدار می شی که دیشب هزار بار بهش گفتی : دوست دارم ولی اون تا خود صبح کنارت بیدار بوده و تو رو نوازش می کرده … !

Kuzey
Kuzey

مشک را که پر آب کرد ، از خوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند … بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود که باز فرصت نکرد سراغی بگیرد از بازوانش … فقط وقتی حسین آمد بالای سرش ، میخواست دست به سینه سلام دهد که تازه فهمید دستانش نیستند !

Kuzey
Kuzey

برای خودت زندگـــی کن کسی که تـو را ” دوست” داشته باشد … با تـو ” می مانـد ” برای داشتنت ” می جنگد ” دوستت که نداشته باشد به هر بهانه ای می رود

Kuzey
Kuzey

یه روزی میاد که بعدش دیگه مهم نیست فردایی در کار هست یا نه ؟ اون روز یا خیلی خوشبختی یا خیلی بدبخت …

Kuzey
Kuzey

یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه

Kuzey
Kuzey

چایت را بنوش و نگران فردا نباش از گندم‌ زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها …

Kuzey
Kuzey

بعضی وقتا دروغ خوبه ! به مادر کم طاقت باید دروغ گفت : باید بهش بگی حالم خوبه غذا خوبه هوا خوبه دلمون خوشه وقتی مادر خوب باشه یعنی همه چیز خوبه …

Kuzey
Kuzey

هم قد گلوله توپ بود … گفتم : چه جوری اومدی اینجا ؟ گفت : با التماس ! گفتم : چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری ؟ گفت : با التماس ! به شوخی گفتم : میدونی آدم چه جوری شهید میشه ؟ لبخندی زد و گفت : با التماس ! تکه های بدنش رو که جمع میکردم فهمیدم چقدر التماس کرده …