Kuzey
تازه پیدایش کرده بودم بی هیچ واسطه ای یادمه یه روز خسته و ناامید از این انزوای فکر و اندیشه و احساسم می رفتم تا در میان هیاهوی شهر خود را گم کنم او را دیدم نگاهش در من اشوبی به پا کرد امیدوار شدم دنیا زیبا ورنگی شد از بیهودگی نجات یافتم و من که خیلی وقت بود موقع تنهایی هیچ ننوشته بودم ناخوداگاه دست به قلم بردم و نوشتم تو داری مرا به یغمای نگاهت میبری اما حالا فهمیدم که تو......
Kuzey
رفته ای اینک ، اما ایا باز برمی گردی ؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد چه شبی بود و چه روزی افسوس با شبان رازی بود روزها شوری داشت ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هی ، هی می پراندیم در آغوش فضا ما قناریها را از درون قفس سرد رها می کردیم آرزو می کردم دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند
Kuzey
آهای تویـی کـه جای من رو گـرفتی یادت باشه . . خیلـــی پاســتیل دوسـتــــ داره هی بهـش نگو این کارو بکـــن اینکارو نکــن عصبی میشــه... وقتیـــــ مریضه حالشــ رو بپرس دوستــــ داره بدونه نگرانشی... چیزی رو 2بار تکـــرار نکنـــــ بدش میاد... یه وقـــت نصیحتش نکنیـــــ ! ناراحتـــــ میشه.... خستــــه که باشه یا وقــــتی از خواب پا میشــه صداش دیوونتــــــ میکنه... . کارتون دوستـــ داره ببینه یه وقتــــ مسخرش نکنی! کودکــــــــ درونش زندســــ.... اون همه چیــــــز من بود ...
Kuzey
یکـــــــــ قدم که به سمتتــــــــــ می آیمـــ یک قدم عقبــــــــــــ تر میروی کاش میدانستی پا برهنه روی سیم خاردار جـــــــــــلو آمدن چقـــــــــــــــــدر درد دارد....
Kuzey
مـے گـویـَند | سیگـآر | بــِﮧ آدَم آرامـِش مـ ـےدَهــَد لـآمـَصبـــ دَر حَـد یکـ نَـפֿ سیـگـار هَـم نَبـودے دَستـ مَـریـزآد دِلـَم بـا اـیـטּ اِنتخـ ـآبـَتـ ...
Kuzey
دیروز، پینوکیو آدم شد و امروز ، آدمها پینوکیـو ! من از عاقبت مادربزرگ می ترسم اگر فردا ، شنل قرمزی گرگ شود . . .
Kuzey
یک کــــــِش اونقدری کِش میاد که بضاعتشه!
از یه جایی به بعد دیگه نمیتونه؛ نه که نخواد؛ نمیــــــتونه!
در میره، میخوره تو چِش و چالمون!!!
این جریانِ خیلی از ما آدم هاست!
آدم هارو بیشتر از تحملشون تحت فشار قرار ندیم!!
Kuzey
سکوتم بی دادیست ، و آرامشم پایان بود و نبود تـوست ، آن روز که با خوب و بد تو کنار آیم ، بی شک دیگر برایم بی ارزشـــی ، میراثم برای تو سکوت خواهد بود!!
Kuzey
تو چه گفتی سهراب؟ قایقی خواهم ساخت باکدام عمر دراز؟ نوح اگر کشتی ساخت عمر خود را گذراند با تبر روز و شبش بر درختان افتاد سالیان طول کشید عاقبت اما ساخت … پس بگو ای سهراب شعر نو خواهم ساخت بی خیال قایق … یا که میگفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد … این سخن یعنی چه ؟ با شقایق باشی… زندگی خواهی کرد ؟ ورنه این شعر و سخن یک خیال پوچ است … پس اگر میگفتی تا شقایق هست حسرتی باید خورد جمله زیباتر میشد تو ببخشم سهراب که اگر در شعرت نکته ای آوردم انتقادی کردم … بخدا دلگیرم از تمام دنیا … از خیال و رویا …
Kuzey
سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ م م م م م م م م
Kuzey
مواظبه خودتون باشین ....شبتون پر از ستاره.
Kuzey
با توام گوش کن......... دوس دارم ببرمت یه جای شلوغ , خیلی شلوغ , وایستم اون وسط نگات کنم! بگم اینارو میبینی؟ بگی آره! بگم تو هیاهوی همه این آدما , ... بازم من چشمام فقط دنبال تو میگرده , دلم برای تو تنگ میشه... صداهاشونو می شنوی؟ بگی آره! بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو میگرده... بگم حالا چشماتو ببند , بگو چه حسی داری! بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه , بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه
Kuzey
جنگی که به اسم تو راه افتاد به خاک و خون کشیده دنیا را یکی قربانی باید... دل یا عقل.... زندگی بی کدام یک میشود تا برای تمام شدن این جنگ همان را پیشکش کنم
Kuzey
عادتــــــ ــــ ـ نَکرده ام هَنــــوز... خیال می کنَــــم روزی باز می گردی آرام از پشتــــــ سر می آیی، مَـــرا کــه به انتهای خیابان خیره شُــده ام دوباره به نامِ کوچکـــــ ـــ ـ صِــدا می زنی و عُمـــر تنهــــــایی ام به پایان می رســـ ـــ ـد .