Kuzey
دلم میلرزد هر گاه صدای جدیدی سلام میکند !
قلبم می کوبد ؛
نفسم تنگ می شود ؛
من دیگر کشش خداحافظی ندارم ...
ببخشید که دیگر جواب سلام کسی را نمیدهم..
Kuzey
يك دانه ز تسبيح نماز سحرت را يك بار به نام من محتاج بينداز... "التماس دعا"
Kuzey
امشب شبِ غریبی است، شب یتیمی عالم است، پدر همه دورانها رخت بر می بندد از این جهان، و همه دوباره یتیم می شوند
Kuzey
عزیزم می دانی؟ خواستنت نه…!!! خواستنت با تمام وجود ان هم وقتی دوری که سایه ات هم از این حوالی نمیگذرد چه دردی دارد؟ عزیزم نخند به خدا تمام لحظه هایم درد دارد تو که نمی دانی تنها قدم زدن میان دو نفره ها در پارک ان هم وقتی دل اسمان برایت گرفته است چه دردی دارد عزیزم نخند تمام لحظه هایم درد دارد کاش می دانستی ارزوی خوشبختی برای دختر و پسری عاشق که در تاکسی کنارم می نشینند دست در دست هم وقتی با حسرت نگاهشان کنی چه دردی دارد عزیزم نخند تمام لحظه هایم درد دارد اگر می دانستی بودنت در تمام سلول های خاطراتم ان هم وقتی که در هیچ کدامشان حضور نداشته ای چه دردی دارد از این نبودنت خجالت می کشیدی عزیزم نخند تمام لحظه هایم درد دارد
Kuzey
پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز… برای من فصل سردی دلهاست… فصل باریدن اشکها… فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی… فصل رقصاندن آتش سیگار در سیاهی و سکوت شب…
Kuzey
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپهای گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیشبینیاش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پینهای چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم.
تنها برو!
Kuzey
خوشا به حال هر کس که مثل من نیست , اینچنین سر گشته و پریشان ,اینچنین خمیده ازغم دوران . خوشا به حال عاشق که به یاد معشوق اشک می ریزد . خوشا به حال معشوق که در فکر ناز فروشی و غمزه نمایی است. خوشا به حال عارف که با یاد خدا آرام می گیرد. خوشا به حال شاعر که حرفهای نهفته در دل را بر روی کاغذ زمزمه می کند. گمشده در جنگلی مه آلودم , خسته از هر چه باید و نیست , دلگیر از هر چه نباید و هست . به خدا می نگرم , فرسنگ ها از من دور است به فضا می نگرم , تاریک و مه آلود و سوت و کور است . دردانه های نگاهم نیز با من قهرند .قفل سکوتم با هیچ شاه کلیدی باز نمی شود . تپش های قلبم هیچ هیجانی را پذیرا نیست لبریزم از گفتن اما محرمی را نمی یابم ….
Kuzey
تعهد داشتن قشنگه حتی تعلق داشتن اینکه بدونی مال کسی هستی, سهم کسی هستی و اونم مال توئه, حق توئه, مهم نیست این تعهد امضاء بشه تو یه کاغذ پاره….. اصلش جای دیگه سند خورده وسط دلامون….
Kuzey
خدایا! به دل نگیر اگر گاهی "زبانم" از شکرت باز می ایستد تقصیری ندارد... " قاصر " است کم می آورد در برابر بزرگی ات... لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت! در دلم اما همیشه... ذکر خیرت جاریست... من برای بندگی تو هزار ویک دلیل می خواهم ممنونم که بی چون وچرا برایم خدایی می کنی...
Kuzey
چه زود به نبودن هم عادت کردیم
انگار دیگر هیچکدام از ما
تنها نـیست
من با تنهایی،تو با تن هایی
Kuzey
گاهی احساس آخرین بیسکوییت باقیمانده در یک بسته رادارم.....!!!!!!! تنها شکسته وازهمه بدتراینکه.... اوکه مرا میخواست دیگر سیرشده
Kuzey
شروع می شوﮮ بـﮧ سوﮮ حقیقت مـیـ בوﮮ غافل ازین کـﮧ حقیقت تو فرصت باقـﮯ نمانـבه ای است کـﮧ برایت مانــבه گذشتـﮧ ات، حال تو حتــﮯ آینــבه را از בست داده اﮮ آرے، این حقیقت توست تلخ בرست مثل آפֿرین قهوه ی פֿבاحافظـﮯ
Kuzey
هے مرد ! بغض مے ڪنم وقتے مے بينم حتے به انـدازه سيگار هم به مـن اعتماد نـدارے ! بغض مے ڪنم وقتے مے بينم به جاے انگشتانِ مـن تـن نحيف سيگار در ميانِ انگشتانت جا خوش ڪرده است ... مے فهمے ؟! بغض مے كنم وقتے مے فهمم به انـدازه سيگار هم آرامش بخش قلب زخم خورده ات نيستم ...
Kuzey
دست ها گاهی طوری رفتار میکنند ، که انگار عضو ِ جدایی از بدن آدم هستند ! دست ها عاشق میشوند ! دیوانه میشوند ! دلتنگ میشوند ! دست ها حتی گاهی… از غصّه می میرند …! مهم نیست هوا گرم باشد یا سرد من بهانه می گیرم و تـو دهانم را ، با یک بوسه ببند …
Kuzey
گــــــــرگ هـــــــــم ڪــــــــــــﮧ بــــــــاشــــــــــے . . .
عــــــــاشـــــــق بــــــــــره اے خـــــــواهــــــــے شــــــــــد . . .
ڪــــــــــــﮧ تــــــو را بــــــــﮧ عــلـــف خـــــــوردن وا مـــــــے دارد . . .
و رســــالــــــت عـــشــــــق ایــــن اســـــت . . .
شــــــــدن آنـــچـــــــــﮧ ڪــــــــــــﮧ نـــیـــســـــتــــــــــ ــے . . .