گویان
درون لحظه هایم که گشتم فقط تنهاییم را یا فتم.
گویان
شاید کسی در دنبالر مرا نفهمد ولی من بازم آن قدر می گویم تا مرا نیز دوست بدارید.
گویان
هنوز هم اشک هایم با من قهرند ولی چرا دلم با توست.از تو خواهش می کنم اگر شبی به خوابم آمدی اشک های گمشده ام را بیاور تا برای نبودنت کمی گریه کنم.
گویان
من با این موضوع که زندگان در دنیای مردگان.انشای آخرم را می نویسم:در سکوتی عالم گیر من در پی شمردن گل های قالی بودم که........
گویان
زمانی در دنبالر کسی می خواست با من با شد.ولی حالا فقط دو برادر برایم مانده.چقدر خوب است.همه چی ساکت.
گویان
شبی بود سرد و تاریک......عبرانی با ذکری کوتاه آمین. آخر همه چیز در آن شهر دعا می کرد........شبنم خود را از برگ دخت جدا می کرد.روزگار خوب بود و عالی........زیر پای همه دلخوشی یک تکه قالی....اما تیر چراغی بود تنها...........نور می رخت در کو چه های سرد و نمناک.حدیث تنهایی با خود می سرایید......بی کسی با تیغ غم دلش را می خراشید.
گویان
موقع اذان به آسمان نگاه کن.خدا دارد صدایت می کند.صدایی لطیف تر از گلبرگ خورشید .زمانی که از لابه لای در دریا سوز عمیقی که همراهش کمی درد است می آید.با همه دلتنگی اش پایان رهی را برایم در بیکران گل باقی می گذارد.بیا باهم در افق بی نهایت ها دراز بکشیم و منتظر طلوع گرم یخی باشیم که در دلش خورشید جاریست.
گویان
برای گذشتن حتما نیست که تو رود باشی و جلوت سنگ.می تونه زندگی باشه و تو هم یه آدم تنها.
سلااااااااااااااااااااااام
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 8 ساعت و 55 دقيقه قبل