6607
کاش هرروز جمعه بود.. آن وقت می توانستم دلتنگی هایم را برگردن غروبش بیاندازم..
6607
دیگر از وفا می ترسم ! از آن روز که سگ گله را با گرگ دیدم .
6607
آرزو کن با من که اگر خواست زمستان برود گرمی ِ دست ِ تو اما باشد آرزو کن با من “ما” ی ما ” من” نشود سایه ات از سر ِ تنهایی ِ من کم نشود . . .
6607
آدمی را دیدم با سایه ی خود درد و دل میکرد ! چه رنجی میکشد او وقتی هوا ابریست
6607
من خدا را در قلب کسانی دیدم که بدون هیچ توقعی مهربانند ، درست مثل تو .
6607
خوش به حالت آدم ، خودت بودی و حوایت ، کسی نبود که حوایت را هوایی کند .
6607
امتداد فاصله از اعتبار عاطفه نمی کاهد ، همیشه هستی ، همین حوالی .
6607
برعکس پول هایم زندگیم گوشه دارد ، همانجا که همیشه تنها مینشینم !
6607
غمگینـم! ھمانندمردھزارچھرہ ک میگفت:نمیدونم چراتوزندگیم ھے نمیشہ
6607
یادت هست ، خیالت هست ، خاطراتت هست ، فقط کمی جای تو خالیست ، نمی آیی ؟
6607
خداوندا تو را سپاس هر که به من میرسد بوی قفس میدهد جز تو که پر میدهی تا بپرانی مرا . . .
6607
زخمهاتو پنهان کن ، اینجا مردم زیادی بانمک شدن !
6607
دلتنگی هایم را به رود اگر گویم میبرد با خود / حراسم از دریا و مرگ ماهی هاست .
6607
عاشق ترین مرد ، آدم بود که بهشت را به لبخند حوا فروخت . . .
6607
خدایا …!
آسمانت متری چند....؟
زمینت دیگربوی زندگی نمیدهد…