6607
مى گویند دنیا بى وفاست؛ ...اما… قدرش را بدانید… من دنیاى بى وفاترى هم داشتم…!
6607
نقـش یـــک درخــت خشک را در زنـدگی بازی میکـنم..... نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم...... یا هیزم شکن پـیــر…
6607
بس است
میهمان داریم
بیا و آبروداری کن .... نگذار بفهمند..... پشت این نقاب خندان خیس میشوی… با چشمانم هستم
6607
میان ابرها سیر میکنم .......هر کدام را به شکلی میبینم که دوست دارم . . . میگردم و دلخواهم را پیدا میکنم...... میان آدمها اما . . . کاری از دست من ساخته نیست..... خودشان شکل عوض میکنند .....بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد … بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم..... بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم..... بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود.... بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد..... بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت .
6607
حتى كفش، اگر تنگ باشه، زخم مى كند!، واى به وقتى كه "دل" تنگ باشه....!
6607
صدا … دوربین … حرکت … باز هم برایم نقش بازی کن !
6607
آهای ! کافه چی ، میزهایت را تک نفره کن ، نمی بینی ؟ همه تنهاییم !
6607
از مردم نرنجید... نیش زدن طبیعت شان است!..... عمری ست به هوای بارانی می گویند.... خراب...
6607
با یاد تو زندگی کردن چه کم خرج است ، نه خواب میخواهد ، نه خوراک !
6607
یاصاحب الزمان(عج)......... داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست . . . شرمنده ایم میدانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست . . .
6607
به راه پای خسته ات دیدگانم را می سایم تا انعکاس زلال قدمهایت را جاودانه کنم ، سبز باشی عزیزترین .....
6607
بـــــه چــــه میـــخنــــــــدی تـــــو ؟ .........بــــه نـگـاهـــــم کــــه مـسـتـــــــانــــه تـــو را بــاور کــــرد.......... یــا بـــه افـســـــــــونـگــــری چـشـــــمـانت.......... کــه مـــرا ســـوخت و خــاکـسـتـــــر کــــرد ؟............ خـنــــده دار است ، بـخـنـــــــد !!