deldeleh
میگویند : یک روزی هست ؛ که چرتکـه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند ! و آن روز تـــو باید تــــاوان آن چه با من کردی را بدهی ... فقط نمیدانم ، تاوان دادن آن موقع تـــو ؛ به چه درد من میخورد ... !!!؟؟
deldeleh
اعصاب برام نذ اشتن با این حرفا که خودشونم مطمئن نیستن.....شب خوش...
deldeleh
حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات / باشد، قبول...لااقل این نکته را بدان: آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید، دلم بود... نا مهربان..
deldeleh
از کدام سو دورم می زنی؟ می خواهم از همان سو … دورت بگردم! * * *
deldeleh
انسان موجود غریبی است اگر به او بگـوييد در آسمـان يـكصد ميـليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد، بي چون و چرا مي پـذيرد، اما اگر در پاركی بـبيند روی نيـمكـتي نوشته اند رنگی نشـويد، مطمئنا انگشت خود را روی نیمکت می کـشد تا مـطمئـن شـود!!!
deldeleh
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم —
deldeleh
شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد، اما کشفِ یک قلب زیبا موهبت بزرگتریست!
deldeleh
بعضی چیزها را " باید " بنویسم نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه " برای اینکه " خفه نشم " همین !!
deldeleh
زانو نمي زنم حتي اكر آسمان كوتاه تر از قدم من باشد(كورش كبير)..