افروز
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم نسل خوابیدن اس ام اسى نسل درد دل باغریبه های مجازی نسل غیرت روی خواهر،روشنفکری روی دختر همسایه نسل کادوهای یواشکی نسل شارژ های اینترنتی نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی نسل دفاع ازفاحشه ها نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس نسل سوخته نسل من وتو یادمان باشد،هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر دنیای ما هم همین طور بود مثل جهنم...
افروز
ڪاش دنیا یڪـ ـ بار هم ڪہ شده بازیش را بہ ما مے باختـ ـ مگر چہ لذتے دارد ایـטּ بردهاے تڪرارے برایش
افروز
ميــــــدونـے چرا بغــــــل کردن قشنگـﮧ؟ چوטּ طرف راســــــتت ڪـﮧ قلب نیست هميــــــشـﮧ פֿـالــــــيـﮧ وقتــــــــے بغلــــــش ميــــــڪـنـــے قلـــب اونـﮧ ڪـــﮧ پُــــــرش مــــے ڪــنـــــــﮧ ...
افروز
اغوش کسی را دوست دارم که ... بوی بی کسی دهد...نه بوی هر کسی...
افروز
تنهایی را ترجیح میدهم.. به تن هایی که روحشان با دیگریست...
افروز
نگاه كه هرزه باشد... حجاب هم كه داشته باشي، آنجور كه ميخواهد تو را تصور ميكند پس بايد فكري به حال مغزهاي فاحشه كرد نه حجاب دخترها....
افروز
یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم... ولی افسوس او هرگز نمیداند به برگ گل نوشتم من تو را دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو تو را من دوست میدارم ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم ولی افسوس و صد افسوس زابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزانید کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند
افروز
شب را دوست دارم! چون دیگر رهگذری از كوچه پس كو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی مرا ببیند . چون انتها را نمی بینم .تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشك های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند شب را دوست دارم : چرا كه اولین بار تو را در شب یافتم از شب می ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ی تمام عشق های دروغین با آفتاب قهرم چرا شبها به دیدارم نمی آید؟
افروز
زندگی مثل یه دیكته اس هی می نویسیم، هی غلط می نویسیم، هی پاك می كنیم دوباره هی می نویسیم، هی پاك می كنیم غافل از اینكه عزرائیل داد میزنه: برگه ها بالا
افروز
می گوید: کلمات گـــــــــــاهی بار معنایی خود را از دست می دهند ... این روزها " دوستـــــت دارم " ها دیگر قلــــــب کســـی را به تپش وا نمیدارد ! و گونه کسی را سرخ نمیکند !