افروز
گفتم خدایا از همه دلگیرم ، گفت:حتی من! گفتم نگران روزی هستم ، گفت : آن با من ! گفتم خیلی تنهایم ، گفت : تنها تر از من ؟ گفتم درون قلبم خالیست ، گفت پرش کن از عشق من ! گفتم دست نیاز دارم ، گفت بگیر دست من گفتم از تو خیلی دورم ، گفت : من از تو نه گفتم آخر چگونه آرام بگیرم ؟ گفت : با یاد من گفتم با این همه مشکل چه کنم ؟ گفت: توکل به من گفتم : هیچکس نمانده! گفت بجز من گفتم خدایا چرا اینقدر می گویی من؟! گفت چون از تو هستم و تو از من...
افروز
از خدا پرسید:اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای آرزو کردن چه سود دارد ؟ خداوند خندید و گفت : شاید در سرنوشتت نوشته باشم :خر چه آرزو کرد!
افروز
محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد...