افروز
خداوندا، خداوندا !!! قرارم باش و یارم باش ... جهان تاریکی محض است !!! میترسم ، کنارم باش ...
افروز
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ؟ حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . . . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و … … … … … … … رفت . . . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود . . .
افروز
محکم ببار باران! نم نم علاج زخم هایم نیست…
افروز
تنهايي نام ديگر پائيز است... هرچه عميق تــر برگريزا ن خاطره هايت بيشــتر...!!!
افروز
يكرنگ كه باشي ، زود چشمشان را ميزني ، خسته ميشوند از رنگ تكراريت ، اين روزها دوره ي رنگين كمان هاست...
افروز
تو یادت نیست... ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتن ات ، دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...