افروز
اينجا زمين است! رسم آدمهايش عجيب است! اينجا گم كه ميشوي؛ به جاي آنكه دنبالت بگردند فراموشت ميكنند. آری اینجا زمین است! اینجا حساب حساب هست و ای کاش... کاکا هم برادر بود ... !
افروز
گوسفندی بر جنازه گرگی میگریست ... و می گفت : حالا با این همه زندگی چه کنم ؟؟
افروز
ــآنـوے ســرزمین مــن.. ارزش خــودتــــ را بــدآלּ..! بداלּ کــــﮧ تــــو قــرآر استـــ... لیــلــے شــیریــלּ پــرنسس و... تمـــآم هستـــے یکــ مـــرد بــاشـے ! قــرآر استـــ چشـمآنتـــ گــرمآ بــخش مـــردے بـــآشد!
افروز
بعضی آهنگها هستن ؛ که گوش میدی میگی : من کی زندگیمو واسه این تعریف کردم ، که این از روش آهنگ ساخته ... !!!؟؟؟
افروز
ایـن گلــویـم را هـر از گــاهــی بــایـد .. بتــراشمـ تــا بـرای دلتنگـی هــایــ تــازه جــا بــاز شـود .. دلتنگــی هــایـی کــه مـی تــواننـد آدمـ را خفــه کننــد
افروز
با من بمان تا آنجا که دیگرهیچ بی اعتمادی زاییده نشود درمن آنگاه دستانم را بگیر مرا با خود ببرتا سرزمین عاشقی میخواهم برایت ازعاشقانه هایم بخوانم توگوش دهی و با بوسه ای به جشن عاشقی دعوتم کنی...
افروز
امروز ازخستگیهایم ازدرد نهفته درقلبم برایت گفتم، اشکها ریختم وتو گوش سپردی عاشقانه نگاهم کردی تمام غمهایم را لبخند زدی کنارم نشستی و آهسته شانه هایم را درآغوش کشیدی وگفتی عشقم تمام دردهایت رامیفهمم من که دیگردرکنارت هستم پس همه رابخاطرمن ببخش ومن میمانم سرگردان میان عشق و نفرت اما میدانم که باید توراانتخاب کنم...
افروز
همگی ... بفرماییـــــد شام
افروز
خــــــدایـــــــا مــــــی شــــــود بـــاران بــــبــارد . . . ؟ ایــــن بــــــغـــض بــــــه تــــنـــهــایــی . . . از گـــلـویــم پـــایـــیــن نـــمــی رود...