افروز
چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟ پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی!!
افروز
دنیای جالبیست...
روی هرکس دست گذاشتیم رویمان پاگذاشت!
افروز
هستند کسانیکه روی شانه هایتان گریه می کنند و وقتی شما گریه می کنید دیگر وجود ندارند...
افروز
لبخند بزن! بدون انتظار پاسخی از دنیا ، بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند ، با تمام سازهایت می رقصد ... چارلی چاپلین
افروز
این روزهـــــا هــــر کی هـــــر کاری مــــــیخواد با آدم میکنه و بـــــعد در آخرش فقط میگن "حــــلالم کن
افروز
خـــارپشتـــے شـــــد ه ام کــه تیــــغ هـایـش دنیــاے امنـــے بــرایـــش ســـاخـتــــه امــا حـســـرتـــــ نـــوازشـے عاشقـــــانــه تـا ابـــــــد بـر دلــش مـانــــده استــــ . . .
افروز
مرگِ یه رابطه از جایی شروع میشه که موبایل ها میره روی سایلنت…
آدمها مثل سایه هایشان صاف و یکرنگ بودند!!
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 20 دقيقه قبلبیشمارند آنهایی که نامشان آدم است...
ادعایشان آدمیت...
کلامشان انسانیت...
رفتارشان صمیمیت...
حال، باید دنبال یکی گشت که
نه آدم باشد...
نه انسان باشد...
نه دوست و رفیق صمیمی...
تنها صاف باشد و صادق...
پشت سایه اش خنجر نباشد برای دریدن...
هیچ نگوید...
فقط همان باشد که سایه اش میگوید: "صاف و یکرنگ"