افروز
ذهنم آشفته، خواب هایم پریشان، خنده هایم فتوشاپی ، درد و دل هایم با دیوار [!] بوک و وبلاگ ! میزان همدردی ها هم با لایک و کامنت !!! وتکرار پشت تکرار
افروز
هم آغوش … در آغوشم بگیر … آن چنان خسته ام که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود در این هوای دلگیر مرا محکم بفشار … برای زندگی تهی از هیجانم مرا محکم در آغوشت بفشار … به من ببخش نوازش دستت را با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت و مرا نوازش بده در این روزها با یاد دلنشینت … بگذار من نیز تو را در اغوش گیرم … تا دریابی چه قدر دوستت دارم…
افروز
می دانی؟ یک وقت هایی باید رویِ یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشتِ شیشهیِ افکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشهیِ ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویی: بگذار منتظر بمانند.
افروز
خــداوندا دست هایم خالی است و دلم غرق آرزو با قدرت بیکرانت ، یا دست هایم را قوی کن یا دلم را خالی از آرزو .........
افروز
اگه از آدمایی که تو خانۀ سالمندان هستن بپرسی می بینی که بابتِ کارایی که کردن پشیمون نیستن ! بابتِ کارایی که نکردن پشیمونن !
افروز
شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش را داشتی اما حالا که به ان دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص!
افروز
تلخ است ، همه فکر کنند سرت شلوغ است ، و تنها خودت بدانی چقدر تنـــهایی ...
افروز
....................................................
افروز
خاطرمان باشد به یاد هم باشیم.. شاید سالها بعد در گذر جاده های بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود..!!
افروز
گفتی: “خودت را جای من بگذار”… گذاشتم… می بینی… ؟؟ اما نرفته ام..،!
افروز
بعدازتو.. مثل قبل ازتو نیستم…
افروز
هَـــر روز بـَــر روی دِلـــمــ مــی نــویســمــ " عـــاشقــی تـــا اطــلاع ثـــانــوی ممنـــــوع " بــِـه رویـــای بـــا تـــو بـــودن کِـــه مــی رســـمــ ... دیگــــر بـــار دِلــــَمــ مــی لـــَـرزَد....