علیرضا
همه عادت دارن داستانو نگاه کنن . هیچ وقت کسی سوال نمیپرسه که چرا توی یه داستان میشه اسب تک شاخ وجود داشته باشه..یا سوپر من . که اصلا چجوری ممکنه .
علیرضا
اینم یه برگ دیگه از دفتر زندگی..که ورق خورد .
علیرضا
چشمات مثل مثلت..دستات مثل گندم زار..دیمینه قلبت همش خون..دیمینه قلبت یک من خون....تو چشمات مثل مثلثث میدانی..دیمینه قلب تو همش خونس میدانی .
علیرضا
موی سیخ باید خار بشه به چشم همه اونایی که تنها چیزی که میبینن ظاهر هست . که خب البته مهم هم نیست که چی میبینن یا چی فکر میکنن .
علیرضا
تاحالا از 2 کیلومتریش هم رد نشدم . حتی شاید 10 کیلومتری .
علیرضا
دیوونه ای که فکر میکنه تنهاست ! : )
علیرضا
اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت , ای شهر پر خروش , ترا یاد میکنم , دل بسته ام به او و تو اورا عزیز دار , من با خیال او دل خود شاد میکنم .