امیر رباب پور درخشان
دلم میگیرد از آدمهایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریکی میدهد از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند دلم میگیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را میفشارد و نگاهی که به نگاه توست و هیچ وقت تو ر ا نمی بیند از دوستی که برایت دو بال برای پریدن هدیه می آورد و پرواز را با منفور ترین کلمات معنی میکند گاهی حتی دلم از خودم هم میگیرد ( شریعتی)...
امیر رباب پور درخشان
ه چشمان یک زن بنگر!
تا شجاعت را بیاموزی
وقتی نفس های کودکش را
میشمارد و گرسنگی را فراموش میکند
و با یک لبخند شاد کودکش
دنیای غم هایش را به اسانی به شادی میفروشد و
جان میدهد برای انکه با شیره جانش او را پروریدست ....
امیر رباب پور درخشان
شنیده بودم روزی پدری پسربچه سربه هوایش را صدا کرد و دیوار کوچکی را به او نشان داد و گفت از این پس هر خطایی که کردی یک عدد میخ به این دیوار می کوبی تا یادت باشد چندبار خطا کرده ای ... از فردای آن روز هر بار پسرک خطایی مرتکب شد پدر میخی به دستش داد تا به دیوار بکوبد ، یک روز صبح پسرک چشمش به دیوار پر از میخ افتاد و در کمال ناباوری دید ظرف چند روز تمام دیوار پر از میخ های خطاهای او شده . شرمنده شد و از پدرش پرسید حالا که دیوار پر از میخ شده چه کاری از دستش برمی آید ؟ پدر کمی مهربان تر شد و پاسخ داد از فردا هر کار خوبی که انجام بدهی می توانی یکی از میخ ها را از جا بکنی . پسرک از فردای آن روز برای جبران خطاها شروع کرد به کارهای خوب تا آنجا که تمام میخ ها از دیوار بیرون کشیده شد . وقتی که پسرک با خوشحالی دیوار خالی از میخ را به پدر نشان داد پدر لبخندی زد و گفت ( آفرین تمام میخ ها را بیرون کشیدی اما نگاه کن پسرم جای تمام میخ ها سوراخ مانده ... ) ما انسانها هربار که بی پروا میخی به روابط خود می کوبیم و به خیالمان که با گذشت زمان و یا جبران آن لحظه ، دردش را فرو خواهیم نشاند غافلیم که شاید ببخش
امیر رباب پور درخشان
عشق مثل آب میمونه.....که میتونی توی دستت قایمش کنی..آخرش یه روز دستت رو باز میکنی میبینی نیست... قطره قطره چکیده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
امیر رباب پور درخشان
با هیچ کس برسر باورش نمی جنگم.چرا که خدای هرکس همان است که درونش به او می گوید.."کوروش کبیر
امیر رباب پور درخشان
با هیچ کس برسر باورش نمی جنگم.چرا که خدای هرکس همان است که درونش به او می گوید.."کوروش کبیر
امیر رباب پور درخشان
گفتم خرابت می شوم، گفتی تو آبادی مگر؟ ... گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟ ... گفتم ز کویَت می روم، گفتی تو آزادی مگر؟ ... گفتم فراموشم نکن، گفتی تو در یادی مگر
امیر رباب پور درخشان
آدم ها فقط آدم هستند، نه بیشتر و نه کمتر ... اگر کمتر از چیزی که هستند نگاهشان کنی آنها را شکسته ای ... و اگر بیشتر از آن حسابشان کنی، آنها تو را می شکنند.... بینِ این آدم های آدم، فقط باید عاقلانه زندگی کرد؛ نه عاشقانه ...
امیر رباب پور درخشان
اصحاب کهف 309 سال در خواب بودند و هنگامی که بیدار شدند و یکی از آنها به شهر رفت تا طعامی تهیه کند ، تفاوت سکه رایج و قیمت ها او را شگفت زده کرد و بدین سان مردم شهر از وجودشان آگاه شدند و الباقی ماجرا که خود بهتر می دانید. 2 - تا همین چند وقت پیش ، یکی از جالب ترین بخش های سخنان پدران و پدربزرگ های ما این بود: شما آن موقع نبودید؛ گوشت کیلویی فلان قدر بود و با 10 تومان می شد چه ها خرید... و از این دست سخنان که برای ما رنگ و بوی افسانه داشت! حالا حکایت خودمان شده است ؛ قیمت ها با چنان سرعتی بالا می روند که هر بار به خرید می رویم ، با چنان تفاوتی روبرو می شویم که گویا از خواب اصحاب کهف برخاسته ایم و سه قرنی در خواب بوده ایم! احساس پدر پزرگی زودرس هم بهمان دست می دهد. اگر پدربزرگ ها می گفتند شما نبودید و یادتان نمی آید 60 سال پیش قیمت ها اِل بود و بل ؛ ما می توانیم بگوییم : شما بودید و یادتان می آید که پارسال همین موقع قیمت ها چقدر پایین تر بود... اصلاً پارسال چرا ، همین هفته پیش و همین دو روز قبل! مثلاً همین سکه و ارز را نگاه کنید: امسال بعد از تعطیلات عید ، 14
امیر رباب پور درخشان
میدونستی رفاقت معرفت نمیاره … این معرفت که رفاقت میاره … !