امیر رباب پور درخشان
دلم میگیرد از آدمهایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریکی میدهد از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند دلم میگیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را میفشارد و نگاهی که به نگاه توست و هیچ وقت تو ر ا نمی بیند از دوستی که برایت دو بال برای پریدن هدیه می آورد و پرواز را با منفور ترین کلمات معنی میکند گاهی حتی دلم از خودم هم میگیرد ( شریعتی)...
امیر رباب پور درخشان
من همواره تلاش بی وقفهای کردهام تا رفتار دیگران را مسخره و تحقیر نکنم، بلکه آن را بفهمم. باروخ اسپینوزا
امیر رباب پور درخشان
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب بشمارند. و اگر كسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآميز تلقي بكنند ! صادق هدايت:بوف كور
امیر رباب پور درخشان
ه چشمان یک زن بنگر!
تا شجاعت را بیاموزی
وقتی نفس های کودکش را
میشمارد و گرسنگی را فراموش میکند
و با یک لبخند شاد کودکش
دنیای غم هایش را به اسانی به شادی میفروشد و
جان میدهد برای انکه با شیره جانش او را پروریدست ....
امیر رباب پور درخشان
گر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی¤ اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت نا توانند¤ اگر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست¤ اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت ميخواهد
امیر رباب پور درخشان
شنیده بودم روزی پدری پسربچه سربه هوایش را صدا کرد و دیوار کوچکی را به او نشان داد و گفت از این پس هر خطایی که کردی یک عدد میخ به این دیوار می کوبی تا یادت باشد چندبار خطا کرده ای ... از فردای آن روز هر بار پسرک خطایی مرتکب شد پدر میخی به دستش داد تا به دیوار بکوبد ، یک روز صبح پسرک چشمش به دیوار پر از میخ افتاد و در کمال ناباوری دید ظرف چند روز تمام دیوار پر از میخ های خطاهای او شده . شرمنده شد و از پدرش پرسید حالا که دیوار پر از میخ شده چه کاری از دستش برمی آید ؟ پدر کمی مهربان تر شد و پاسخ داد از فردا هر کار خوبی که انجام بدهی می توانی یکی از میخ ها را از جا بکنی . پسرک از فردای آن روز برای جبران خطاها شروع کرد به کارهای خوب تا آنجا که تمام میخ ها از دیوار بیرون کشیده شد . وقتی که پسرک با خوشحالی دیوار خالی از میخ را به پدر نشان داد پدر لبخندی زد و گفت ( آفرین تمام میخ ها را بیرون کشیدی اما نگاه کن پسرم جای تمام میخ ها سوراخ مانده ... ) ما انسانها هربار که بی پروا میخی به روابط خود می کوبیم و به خیالمان که با گذشت زمان و یا جبران آن لحظه ، دردش را فرو خواهیم نشاند غافلیم که شاید ببخش
امیر رباب پور درخشان
عشق مثل آب میمونه.....که میتونی توی دستت قایمش کنی..آخرش یه روز دستت رو باز میکنی میبینی نیست... قطره قطره چکیده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
می خواستم واست یه چیز خوشگل بفرستم تشکرات کنم انرژیمو گرفتن
14 سال و 27 روز و 23 ساعت و 51 دقيقه قبلخود ِ امیر نیست ینی . . . ؟
نزنم دیگه ؟ 

14 سال و 27 روز و 23 ساعت و 49 دقيقه قبلخب تلنگر میزنم چرا دلت میسوزه . . . ؟
کادو چی بود حالا . . . ؟
خوب دلم می سوزه نمی تونم هیچی بنویسم خوببببببببببببببببب

14 سال و 27 روز و 23 ساعت و 46 دقيقه قبلفردا واست می فرستمششششش یه کاور جدید بود
مرسی آزادُالمُلوکـــ ِ خــودمــ
14 سال و 27 روز و 23 ساعت و 45 دقيقه قبل
14 سال و 27 روز و 23 ساعت و 40 دقيقه قبل