گرگها دوره افتادهاند تا روی سینهات یادگاری بکَنند و بهار وقتی نازل شد که روح الله در پرندهاش دمید و گنبد سبز اِسرا سپاهش را سان دید سردار! نامت که تلاوت میشود موشهای آواره در بند قطعنامهها دقمرگ میشوند
امید بسته به لحظه لحظه ی لذت بخش زندگی است. امید چیزی نیست که زود ببازی اش.. بریدن را دوست ندارم. براندن را نیز... خانواده، عشق،کودکی... دل شکستن نمی خواهم فردا که هست ...اگر به باده مشکین دلم کشد شاید...
بمون بمون که تو از همه عاشقا سری ...من عاشقم اما تو از همه عاشق تری. نازه نفسش : | ، {-تکیه به پشتی تو قهوه خونه-} بمون که عاشقانه بمیرم کنار تو ..مث زمستون بشم فدای بهار ِ تو .
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند! درسته من خیلی حقیرم خیلی..... چرا نمیتونم پاره اش کنم... چراا آخه چرااا