Anonymous
اجازه خدا ؟ میشه ورقمو بدم ؟ میدونم وقت امتحان تموم نشده! ولی خسته شدم… .
بازی با کلمات و دِل واژه ...
ماهیت عشق،خود فراموشی است. ترک مصلحت خویشتن است. غرق شدن است چنان که فقط معشوق میماند و بس. راه عشق ،راه فناست. عاشق باید هنر محو شدن را بیاموزد.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
اگر بتوانی نغمهای شوی. اگر بتوانی پارهای از شادمانیهایت را با دیگران سهیم شوی، اگر بتوانی خود را با دیگران قسمت کنی، همین کافیست، تو به منزل رسیدهای.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
از هستی خویش تا پشیمان نشوی/ سر حلقهٔ عارفان و مستان نشوی/ تا در نظر خلق نگردی کافر/ در مذهب عاشقان مسلمان نشوی
بازی با کلمات و دِل واژه ...
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود //با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود// زهرست گناه و توبه تریاک وی است// چون زهر به جان رسید تریاک چه سود
بازی با کلمات و دِل واژه ...
رفتم به کلیسیای ترسا و یهود/ دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود/ با یاد وصال تو به بتخانه شدم /تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یا رب بگشا گره ز کار من زار/ رحمی که زعقل عاجزم در همه کار/ جز درگه تو کی بودم در گاهی/ محروم ازین درم مکن یا غفار
بازی با کلمات و دِل واژه ...
مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بی سر و پا چو دستگیری دارد من بی سر و سامان توام دستم گیر
Anonymous
هر دولت و مکنت که قضا میبخشد/ در وهم نیاید که چرا میبخشد
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانـی را به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود به من آموخت گیتی، سست عهدی،سخت جانی را بجوید عمر جاویدان هر آنکو همچو من بیند به یک شام فـراق،اندوه عمـر جاودانی را
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به سد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود چون نرود چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یک بار هم ندید آن بلبل ِ جوان ِ غزلخوان ِ باغ را /یا دید وُ حس نکرد آن روح ِ عاشقانهء دور از کلاغ را
بازی با کلمات و دِل واژه ...
مرا به بزم خوشی های خود سرانه مبر/ به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم/ مرا به خانه مبر زادگاه من کوه است/ ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون/ به زیر سنگی یک روز می شوم مدفون
بازی با کلمات و دِل واژه ...
درخت آمده از پشت در به دیدن من/ که بشنود خبر لب به جان رسیدن من/ ولی درخت نداند که من چه جان سختم /هزار ساله درختم/ که هر چه باد خزانی کند پریشانم /زنو شکوفه دهم ،باز هم جوانه کنم /و هر جوانه ی نو را پر از ترانه کنم
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز/ روزگاری که به سر آمده آغاز شود /روزگار دگری هست و بهاران دگر /شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر