بچه بودم خیلی خجالت میکشیدم که بگم بابابزرگم رفتگر بوده! یادمه مامانم اینا هرچقدر میگفتن حالا که بازنشسته شدی بشین تو خونه ما که احتیاج نداریم گوش نمیکرد باز 4 صبح با جاروش میزد بیرون!
خب حداقل غیر از اسم کاربری اون یکی اسم رو مال ِ خودتون بزارید که مجبور نشیم بگیم چیز جان ما دوستاتونیم دشمن که نیستیم!
اگر َم که در کل نمیخواید اسمتون رو بگید َم که دیگه چرا تو شبکه اجتماعی اومدید
_آره از همونا از خودش درمیاره که آره عزیزم من از خیلی وقت پیشا قبل از اینکه الهامی وجود داشته باشه به تو فکر میکردم!
_اَی لاشی خب بعد؟
_نسترن هیچی نمیگه وایمیسته ببینه این تا کجا پیش میره!
_خب تا کجا پیش میره؟
(عماد به اتاق خاب میرود و روی تخت مینشیند و به نیلو خیره میشود که در حال گشتن کمد است)
_هیچی هی برمیگرده میگه که اگه همون 4 سال پیش من الهامو انتخاب کردم و باهاش ازدواج کردم به خاطر این بود که علی تو زندگیت بود میدیدم چه شکلی نگاش میکنی و میفهمیدم دوسش داری و هی میگه و میگه و میگه فک میکنی تا کجا؟
_پاشو امشب بیا اینجا من تنهام...
_نه دیگه عماد باورت نمیشه هی میگه و میگه و میگه و تازه گریه هم میکنه پشت گوشی..نسترن برمیگرده میگه خب محسن جان الان من چیکار کنم؟ فک میکنی محسن چی میگه؟ میگه هیچی فقط این حرفا 4 سال بود رو دلم سنگینی میکرد باید بهت میگفتم هیچوقت موقعیتش پیش نیومده بود
الانم لازم نیس کاری کنی مرسی که گوش دادی نسترن هم از تعجب شاخ درمیاره چون تمام اون مدتی که محسن حرف میزده این داشته پیش خودش جمله بندی میکرده که وقتی بهش پیشنهاد داد چطوری بزنش تو پـَرِشو اینا و کلی هم غصه میخوره که درست حرفاشو گوش نداده!!
_ من حرفمو پس میگیرم!
_کدومو؟
_اینکه محسن لاشیه اتفاقا نسترن لاشیه!
_چرا طفلک؟
_هیچی بلندگو گرفته دستش اعترافات عاشقانه محسنو واسه اینو و اون تعریف میکنه؟
_ عماد راست گفتی؟
_چیو؟
_اینکه اول وآخرین نفر بودم؟
_اوهوم من خیلی عاشقتم حیف که حالیت نیست!
_عه شالرو پیدا کردم...
امیدوارم همه چیز خوب پیش بره و از بچه هام خوشم بیاد!
هرچند دختر دبیرستانی ـآ بعضی هاشون انقدر بی ادب و پررو بار اومدن که یه کم خارج از حوصله ی منه ):
حالا برعکس بعضی هاشون به معنای واقعی خانومن ادم لذت
میبره نگاهشون میکنه (:
بیرون از خونه بوده،یه بار تو خیابون یه پدری داشته بچه َش ُ کتک میزده و داد میزده و فحش میداده!
بین سر و صدا ها میفهمه اسم بچه حسین ِ!
بی اختیار میره میخوابونه تو گوش ِ پدر ِ با گریه میگه تو که اسمش ُ گذاشتی حسیـــن،بیخود میکنی دست روش بلند میکنی!
میدونی اسم ِ بچه ت ُ چی گذاشتی؟ حسیـــــــــن!
زدی تو گوشش؟؟؟
یه قسمت از یه خاطره بود که کاملش رو بعداً تایپ میکنم براتون!
خواستم بگم اسم ِ ائمه حرمت داره...
واسه خودمون که پدر مادرای آینده ایم دارم میگم!
یه بحثی داریم توی روانشناسی به اسم سایه ی گمنام ِ فرد!
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 3 ساعت و 43 دقيقه قبلمیگه اگه دیدید یکی بیشتر از 3.4 بار یه صفت ِ منفی رو به هرکی جز خودش نسبت داد،
شک نکنید که این صفت سایه ِ خودش ِ!
یعنی صفتی ِ که خود ِ اون فرد داراست...