بعدش یه حرکت ِ شایسته زرشک طلایی ای که زدم این بود که دیرم شده بود واسه احیا زود حاضر شدم کیفم ُ برداشتم از کتابخونه قرآن کوچیک ُ برداشتم و رفتم اونجا،موقع قرآن سر گرفتن که شد درش آوردم دیدم به جای قرآن دیوان بابا طاهر ِ عریان ورداشتم آوردم از حیث ِ شباهت
یه بار که مصاحبه ش رو توی همشهری جوان خوندم که اگه اشتباه نکنم سرطان داشت به خاطرش گریه کردم! گفت قول میدم زنده بمونم مطمئن باشید! خیلی تحسینش کردم این دختر ُ... چندوقت بعد همشهری اعلام کرد که فوت کرده... نمیشناختمش ولی خیلی اشک ریختم بخاطرش! خیلی غصه خوردم چون با همه وجودش ایستاده بود ولی شکست...
روانشناسی اینجوری رفتارشون ُ توجیه میکنه: انقدر از بیرون سرکوب شدن و هیچکدوم از حرفاشون ُ کسایی که میشناسن جدی نگرفتن،تا یه حرفی باهاشون میزنی ترس از اینکه بازم سرکوب بشن باعث میشه هرچی توی ذهنشون هست از هر موضوعی بی ربط و با ربط رو یه دفعه با حالت تهاجمی بگن،که خب وضع ُ بدتر میکنه...
ولی خاطرات برگای پاییزی ِ خیابون ولیعصر،سرو و چنارهای تجریش،جمع شدن توی تئاتر شهر،
کنسرتهای برج میلاد و صبح تا شب چرخیدن توی مرکز خریدا و بوتیک ها و گالریــا،
شمشک رفتنا واسه برف بازی،
کافه های لاله زار... همه و همه اش با ارزش ترین خاطرات زندگی ِ مان و یاد آور ِ روزهای خوب بین دود و آسمون ِ خاکستری...
ما آدما خیلی پررو شدیم اصلا یادمون رفته انگار فردا میریم یه جا که جواب همه کارامون ُ میدن! همه ی اون زیرآب زدنا... همه ی اون دروغ ـآی از سر حسادت... همه ی اون جلو روت دوست بودن ـآ و پشت سرت دشمن!
یه بحثی داریم توی روانشناسی به اسم سایه ی گمنام ِ فرد!
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 14 ساعت و 11 دقيقه قبلمیگه اگه دیدید یکی بیشتر از 3.4 بار یه صفت ِ منفی رو به هرکی جز خودش نسبت داد،
شک نکنید که این صفت سایه ِ خودش ِ!
یعنی صفتی ِ که خود ِ اون فرد داراست...