رمان بريدا (پائولو كوئليو) ( داستان دختر ایرلندی جوانی که می خواست جادوگر شود. بریدا ناچار است میان دو سنت کهن یکی را برگزیند: سنت ماه مکتبی اسراری است که برای دست یافتن به آن، باید تمرین های دشوار و آئین های گوناگون را به کار برد. سنت خورشید سنت هزاران ساله بشر برای دست یافتن به معرفت است و در آن تنها یک اصل حاکم است، اعتماد به شب تاریک ایمان؛ و تنها یک تمرین وجود دارد، نیایش به درگاه خدا، با قلب و روح. بریدا باید دریابد که عطیه روحانی اش او را به حرکت در کدام یک از این دو سنت وا می دارد. به باور کوئلیو، یگانه راه کشف ماهیت راستین خویشتن، عشق است)
اولاً بگم که این یه فیلم ِ کاملا جدی هست و اصلا مناسب افراد با روحیه حساس نیست چون خیلی آدم ُ غمگین میکنه!
نقش اصلی ِ فیلم (باب جونز)سرطان داره و زیاد زنده نمیمونه،از طرفی
همسرش باردار ِ و باب حتما میخواد فرزندش ُ ببینه! فیلم آخرین لحظات زندگی فردی رو به تصویر می کشد که امیدوار به زنده بودن هست.
چیزای جالبی که توش داره سر باز کردن ِ یه سری عقده های درونی ِ باب هست که از بچگی توی دلش مونده و من فکر میکنم همه ما از این دسته عقده ها که تو فیلم نشون میده داریم!
در کل فیلم خیلی جای تحلیل داره و چیزای زیادی میشه ازش یاد گرفت!
یه بحثی داریم توی روانشناسی به اسم سایه ی گمنام ِ فرد!
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 16 ساعت و 32 دقيقه قبلمیگه اگه دیدید یکی بیشتر از 3.4 بار یه صفت ِ منفی رو به هرکی جز خودش نسبت داد،
شک نکنید که این صفت سایه ِ خودش ِ!
یعنی صفتی ِ که خود ِ اون فرد داراست...