بهروز
تو مرا یک موجود سیاه می بینی و من تورا یک فرشته سفید. جای شکرش باقیست،هیچ کدام یک دیگر را خاکستری نمی بینیم. از خاکستری خوشم نمی آید،تکلیفش معلوم نیست،دو رنگ است،خالص نیست!!
بهروز
افسوس هرچه کردم مردم بفهمند فقط خندیدند...!!!
بهروز
مخــــدر نگاهَتـــــ کـــــه دَر چــــــای عشـــــق حَــــل شــــــد معتـــــاد تــــــو شــــدَم … حـــــالاکـــه گـــــاه و بی گــــــاه خشخـــــاش می چینَــــد دلَــــم دیگَــــر تَــــزریــق خیــــالَتــــ هَــم تسکیــــن نمی دَهَــــد درد نبــــودنَتــــــ آخَـــــر مَــــرا می کشَــــد این خمــــاری “تــو”
بهروز
یه روزی یکی بود یکی نبود نه اشتباه گفتم یه روزی همه بودن و یکی نبود به نظرم اون روز رو همه تجربه کردن چه روزی؟ باشه صبر کن یه کم دندون رو جیگر بزار بگم؟ دارم میگم اون روزی که اصالا چرا من بگم خودت بگو.....
بهروز
قلبم به درد بشنید/از عمق جان ندایت چشمم نظاره ای کرد/جادوی چشم هایت با گوش جان شنیدم/آن ناز دار صدایت . . . این زندگی برایت/این کم ترین بهایت
بهروز
دنبالر هم قاطی کرده با این پلیسش
بهروز
اگر خواســـتي بدانـــي چقـــدر ثروتمــــندي، هرگــــز پول هـــايت را نشـــــمار، قطـــــره اي اشــــک بريـــز و دستــهايــي کـه بــــراي پـاک کـــــردن اشکـــــهايت مـــــي آيند، را بشــــمار. ايــن اســت ثـــروت واقـــــــعي......
بهروز
تبعیدشده ام به این اتاقک دربسته....باشعرهایم ازجنس یک دل خسته وزن وقافیه هایش کمی دست وپاشکسته گله ای نیست نگران نباش دیگرزخم هایم سربسته سخت بودطی کنم دوباره اماتنهااین بودراه چاره بی مهاباخواهم نوشت ازروزها وارزوها تاکه یادم نرودخاطراتت مبادا!!!!!!!!!!!!!!
بهروز
بدترین قسمت زندگی انتظار کشیدن است و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد . . .
بهروز
آدمایی که سا کت سوار تاکسی میشن تا مقصد از پنجره بیرون رو نگاه می کنن، آخرشم، بدون هیچ حرفی، کرایه رو میدن و میرن آدمای خسته و دلتنگی هستن سر به سرشون نذارین...
بهروز
آدمـ ها فقط آدمـ هستند نهـ بیشـــتر , نهـ کمتــر اگر کمتـر از چیزهای که هسـتند نگاهشان کنی آنها را شکستـه ای ... اگر بیشــتر از آن حســابشان کنــی , آنها ترا می شــکنند.. بین این آدمــ ها , فقط بایـــد عاقــلانهـــ زندگیــ کرد نه عـاشــقــانــهـــ ...!!!"
بهروز
بی آنکـه بـخـواهَمْ... دلـتـَنـگـت میـ شَـوَم... دلـتـنـگِ بـودنَـتْ........ حـَتـی هـَمـان بــودنِ کمْ رنـگـت... خـیـلیــ وقْـت بـود کـه دلـَم میـ خـواست بـگویـم دوسـتـَتْ دارَم........ تــــو که غَـریـبـه نیــستـیــ دیــگر نـمیـ توانم خودم را به آن راهی که نمیـ دانـم کـجـاسـت بــــزنـــم... دلــم هـمـان راهیــ را میـ خـواهـد که تــــــــو در امــتـدادش ایـستــاده بـــاشی. هــمـانْ تـمـامِ راه هـایی کـه میـ گـویـنـد به عــِـــــشـــــــقْ خــتـــم میـ شــود