بهروز
گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم، بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست. گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه، یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک.
بهروز
دلـــم گـــرفته اي دوســت! هواي گـــريه با من گـــر از قفس گــــريزم، كجا روم، كجا من؟ كجا روم؟ كه راهــــي به گلشني ندانم كه ديده برگـــشودم به كنج تنگنا من نه بســـتهام به كس دل، نه بســـته دل به من كس چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من ز من هر آن كه او دور، چو دل به سينــــه نزديك به من هر آن كه نزديك، ازو جدا، جدا، من! نه چشـــم دل به سويـــي، نه باده در سبويـــي كه تر كنم گلويــــي به ياد آشــــنا، من ز بودنم چه افــــزود؟ نبودنم چه كاهد؟ كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟ ســـتارهها نهفتم در آســــمان ابري دلـــم گـــرفته اي دوست! هواي گريه با من...
بهروز
چقدرزيباست در خويشتن گريستن بي آنكه اشكي بر گونه ات بغلتد آنگاه كه خودرا در ميان غوغاي زندگي تنها مي يابي
بهروز
ک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت ... ... باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی به جهنم ..
بهروز
دیگرنمی گویم گشتم نبــــود نگرد نیست بگذار صادقانه بگویم گشتیم اتفاقا بود فقط مال ما نبود شما بگردید... لابد مال شماست.
بهروز
پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ گسیخته نمی شود چه رسد به دوری.
بهروز
به چه جرمی ای خدا بگو به من داری ابروی منو میـبـری تمومش کن خدا دیگه بریدم به هر چیزی که نمی خواستم رسیدم تمومش کن تمومش کن خدایا دیگه بسه دیگه عذاب قبر کشیدم نه از عشق خیری دیدم نه از دوست به کی خوش باشم به چی امیدوار دارم زجه زنون به پات می افتم تو میبینی ولی انگار نه
بهروز
میخواهم برگردم به روزهای کودکی، آن روزها که ... پدر تنها قهرمان بود ... عشق تنها درآغوش مادر خلاصه میشد...، بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود... بدترین دشمنانم خواهر و برادرهای خودم بودند... تنهادردم زانوهای زخمی ام بود... تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بودند... و معنای "خداحافظ" تا "فردا" بود...
بهروز
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟ سکوتی کردم چند لحظه به چشمهایش خیره شدم ، گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقم ، عاشق یک عاشق واقعی ، عاشق تو.... عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری میکند ، به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم.... به اندازه تمام لحظه های زندگی ام تا آخر عمرم عاشقم ! به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم ، دوستت دارم ! به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو در زیر باران قدم میزنم عاشق بارانم به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره های باران دوستت دارم ! به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره میشوم ، به اندازه تمام ستاره های آسمان دوستت دارم! به عشق دیدنت بی قرارم ، حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم،به اندازه تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی دوستت دارم ... من که عاشق چشمهایت هستم ، عاشق گرفتن دستهای مهربانت هستم ، به عشق نگاه به آن چشمهای زیبایت دوستت دارم.. لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است ، آنگاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفسگیر است ! به شیرینی لحظه های عاشقی دوستت دارم ! من که تنها تو را دارم ، از تمام دار دنیا تنها تو را میخو
بهروز
اینم 1عکس!!! (دوستم میل کرد برام، نمیدونم دیدید یا نه) اونی ک لب جوب افتاده همونطور ک معلومه بچه گربه نیست! جنینه !!! خیابون ولی عصر تهران....واقعا تبریک به این عاطفه مادری....که 1بچه ک اون پوست سفیدش از پوست خودشه، خونه خودش تو وجودشه...با اون جون گرفته رو انداخته اینجا.... نمیدونمم شاید مجبورش کردن، شایدم دیده اگه بمونه بدبخت تر از خودش میشه.... نکرده حداقل خاکش کنه.......... یکی مثل اینا....یکی مثل من خودشو تیکه تیکه میکنه.....
بهروز
فکر کردی به پایت می نشینم؟ نه...هرگز بلند می شوم چرخی میزنم یقین پیدا کردم نیستی. بر میگردم سرجایم... سرم را می گذارم زمین و .........می میرم.........
بهروز
دست تو رو كم دارم تا عشق نره از دست دست تو كليدي بود تا بگذرم از بن بست تا رد شدي از كوچه شهر از تو معطر شد من اسم تورو بردم ،ديوار پر از در شد ديوونه بشم؟..حتما.. دلتنگ بشم؟ ...آره.. با زمزمه هاي من..اين عاشق آواره وقتي همه چي خوبه...وقتي همه جا هستي ديوارو خرابش كن با عشق چه بن بستي؟ ديوارو خرابش كن..با عشق چه بن بستي؟
بهروز
ديگر هواي برگرداندنت را ندارم هر جا که دلت مي خواهد بــــرو ! فقط آرزو ميکنم وقتي دوباره هواي من به سرت زد انقدر آسمان دلت بگيرد که با هزار شب گريه باز هم آرام نگيري…!