بهروز
پس از سالها دختر کبریت فروش را دیدم،بزرگ و زیبا شده بود... به او گفتم: کبریت هایت کو ؟! میخواهم این سرزمین را به اتش بکشم... خنده تلخی کرد و گفت: " کبریت هایم را نخریدند..." سالهاست که تن می فروشم میخری؟؟؟؟
بهروز
عجب روزگاریه.... کسی که تا دیروز میگفت بدون تو نفس هم نمیتوانم بکشم... امروز در اغوش دیگری نفس نفس میزند...
بهروز
هی فلانی می دانی؟ می گویند رسم زندگی چنین است می آیند.....می مانند.....عادت میدهند....ومی روند وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟.... مثل تمام فلانی ها؟
بهروز
خنده ام میگیرد وقتی پس از مدت ها بی خبری بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری میگویی : دلم برایت تنگ است ... یا مرا به بازی گرفته ای یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی.... دلتنگی ات ارزانی خودت ...
بهروز
هی کافه چی.... میزها را تک نفره بچین مگر نمیبینی همه تنهاییم
بهروز
پسره قد فیل رشد کرده و قیافه ی گوریل داره، دوست دخترش بهش میگه : جو جو...
بهروز
نقطهی جوش همان نقطه ایست که : همـه چیز کم کم : بخــار مــیشــود، کمرنگ می شود، محـــو می شـود! + یادت باشه : همدیگر را به " نقطه جوش " نرسانیمــ
بهروز
هرگاه " یادت " رد می شود از جاده افکارم عجیب زرد می شود احساسم و رنگ می بازد رخسارش ! آنگاه کم می آورم تمامی " نبودنت " را .. ! و در نهایت استیصال ترمز می برد " صبرم " .. !
بهروز
دلم درد میکند ... انقدرها غصه ودرد دارد این دلم که درد میکند... هیچ شربتی هم ارامش نمیکند... می پیچد ...میسوزد ...گاهی منبقض میشود... دلم بدجور درد میکند ...
بهروز
بحران شوهر برای یک میلیون دختر .اینم از اوناشه دیگه!
بهروز
اون طرز نگاهت اون صورت ماهت اون چشمای نازت منو یاد گدای سر کوچه میندازه!
بهروز
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت که بر می گردم و بی خیال عزیزهای مصری و یعقوب های چشم به راه چنان به خود می فشارمت که هفتاد و هفت سال تمام باران ببارد و گندم درو کنیم..!
بهروز
نشانی تو فقط بغض همه ی سنگ ها و یک دلِ سیر گریه کردن ابرهاست٬ و سرخی نشکفته یک خاک٬ پریدن اولین سهره ی بیدار٬ و دستخطی ساده٬ پریده رنگ از نامه ای که هیچگاه به مقصد نرسید. ... نشانی تو... راستی نشانی تو کجاست؟!
بهروز
باورهای دنیارئ به لذت های دنیا نفروشیم