بهروز
خدا ما رو برای هم نمیخواست .. فقط میخواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمهی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود خودش ما رو برای هم نمیخواست .. خودت دیدی دعامون بیاثر بود چه سخته مال هم باشیم و بیهم .. میبینم میری و میبینی میرم تو وقتی هستی اما دوری از من .. نه میشه زنده باشم نه بمیرم نمیگم دلخور از تقدیرم اما .. تو میدونی چقدر دلگیره این عشق فقط چون دیر باید میرسیدیم .. داره رو دست ما میمیره این عشق
بهروز
سلام خدا گله داررم آمدم حرفم را به تو بگم چون کسی نداررمم خدایا خسته شدم خدا حرف هامو میشنوی مدونم مشنوی چرا من خدا من تو را میخوام بیا تو رو خدا منو ببر پیشت قول میدم حرف نزننم خدا جون من که میام پیشت همیشه نگام این بود که آخر مرگ چه شکلیه میترسیدم اما حالا ممیخوام پیششت خودت ااین کارو بکن وسام همه چی رسیدم اما نمیتوم ببینم که ادما ادمو میشکن خدا جون ببر منو قول هر کارری برات کنم میدونم چیزی ندارم حدداقلل اشک ام که میتونه برای دوست داشتنت برییزم اره میدونم نماز نخوندم هر چقدر میخوای باهام بکن اما از این جا ببرم ببر جای دور خدا جون تمومش کن من توان این کارو ندارم ببر راحتم کن دوستم را بردی تا امدم معنی کنم همه رفت ببر اروم شم تو رو خداااااا
بهروز
من از آرزوهای به بلوغ نرسیده در کودکی مرده از تنهایی و از خاطرات پرپر شده از شکستن دلها از تن های از پشت خنجر خورده
بهروز
گاهی فکر میکنم آخرش چی میشه و این که خواب که دیده چی بوده دلم میخواد پرواز کنم بی درد و برم پیش کسی که منتظرمه میدونم ارومم میکنه
بهروز
گاهی از دل خودم میپرسم .. کجا میرم آخر و جاش به سکوت عمیقی میرم حالا حتی اسمش هم نمی تونم ببیارم چرا ای که ناراحتم کرده...
بهروز
توسط موبایل
فرصتي ميخوام براى زندگى بى معنيم
بهروز
توسط موبایل
عشق كورم كردو نديدم چهره ى بىنقابت
بهروز
من که از کوی تو بیرون نرود پای خیــالم چه بــرانی ، چه بــخوانی چه به اوجــم برسانی چه به خــاکم بکشانی نه من آنم که بــرنجم نه تو آنی که بــرانی من خود دلم از مهر تو لرزید ,وگرنه تیرم به خطا می رود اما به هدر,نه! دل خون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ,نه با هرکه توانسته کنار آمده دنیا با اهل هنر؟آری! با اهل نظر ؟نه! بد خلقم و بد عهد زبانبازم و مغرور پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟ یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد یک بار دگر ,بار دگر, بار دگر نه...........
بهروز
از عجایب عشق این است: تنها همان اغوشی ارامت میکند که دلت را به درد می اورد.
بهروز
دیدی به جای کوه غم ،تیشه ات قلب من نشانه گرفت دیدی قایق عشقم ز دریای محبت کناره گرفت کبوتر دلم هوای آشیانه گرفت آسمان غم ابر ناله گرفت دیدی ...عشقت حباب بود و در هوا شکست دیدی دلم شکست بی وفا! بیهوده مکوش دلریزه های مرا جمع آوری کنی مرا با دروغ های خود باز راضی کنی که از چهره ام رفع دل آزاری کنی با اعتمادم بازی کنی دیدی دیوار صوتی هفت شهر عشق با ناله غم شکت دیدی دلم شکست!
بهروز
غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد تو غریبی!!!
بهروز
هر كسی تو چشم من خیره بشه غم تنهایی رو باور میكنه آرزومه كه یك روز چشمای من تو رو به من آشناتر كنه چی میشد اگه بشه یه روزی عاشقم بشی بخدا من میمیرم اگه تو مال من نشی...
بهروز
جوانان میروند نوبت به نوبت خوشا روزی که نوبت بر من آید تو که نوشم نئ نیشم چرائی نمک پاش دل ریشم چرائی تو که مرحم نئ زخم دلم را نمک پاش دل ریشم چرائی
بهروز
دلم مي خواهد چنان زندگي كنم كه وجود خدا را تنها در سودي كه به ديگران مي رسانم، احساس نمايم.
بهروز
روزگار غریبیه دلم آروم نداره