بهروز
درد دارد , وقتی چیزی را کسر میکنی که با تمام وجودت جمع زده ای.
بهروز
بعضی ها گریه نمی کنند! اما... از چشم هایشان معلوم است;که اشکی بزرگی یک سکوت گوشه ی چشمشان به کمین نشسته...
بهروز
اینها را بخوانید و جوک هایتان را اصلاح کنید! در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم شرم خندیدن، به تمسخر هم میهنان را بر خود نپسندیم. کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز... با اراده جمعی، این عادت زشت را به یک ضدارزش تبدیل کنیم. یک روز یه ترکه اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان... ؛ خیلی شجاع بود، خیلی نترس... ؛ یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم. یه روز یه رشتیه... اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛ برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛ اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد. یه روز یه لره... اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛ ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد، از شدت عمل احتراز می کرد. یه روز یه قزوینی... به نام علامه دهخدا ؛ از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد. یه روز م
بهروز
هیچ خبری از تو نیست و این نشان میدهد در این مدت جهان رو سکوت گرفته است
بهروز
نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی میکنم نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پیر...
بهروز
وقتی یه زن سیگار کشید یعنی دیگه گریه جواب نمیده و وقتی مردی اشک ریختبدون کار از سیگار کشیدن گذشته...
بهروز
به روزها دل مبند,روزها به فصل که میرسندرنگ عوض میکنند, با شب بمان, شب گر چه تاریک است, لیکن همیشه یک رنگ است
بهروز
14- تو دنیایی که جای آرزوهاست کسی جز تو منو عاشق نمی خواست بیا تا تکیه گاه من تو باشی دلم مثل خودت تنهای تنهاست
بهروز
عــزیز دلم ... چه تفاوتی می کنــد آنســوی دنیــا باشیم یا فقط چند کوچــه آن طرف تــر ؟! پــای عشق که در میان باشد ،دلتنگــی دمــــار ِ آدم را در مــی آورد !!!
بهروز
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدار حال که بزرگ شده ام وکسی را دوست می دارم می گویند: فراموشش کن!!!عجـــــــباااااااااااا
بهروز
یه خسته نباشید بهت بدهکار بودم آخر تونستی بشکنی قلبم...
بهروز
تلــخ میگذرد .. این روزهآ رآ میگویم! که قرآر است , از تــو ,, که آرآمِ جآن لحظه هآیـم بودی... " برآی دلـم " - یک دوست معمــولـی بسآزم ...
بهروز
ای کاش میفهمیدی وقتی یه مرد برات گریه میکنه یعنی از همه چیزش برات گذشته
بهروز
سخت است ؛ خیلی سخت .... وقتی بدانی او کجای زندگی توست ! ولی .... ندانی تو کجای زندگی او هستی ... !!!
بهروز
سگی آخر تنگی کوچه برای استخوانش پارس می کند کبوتری روی لبه ی باریک پنجره برای جفتش بق بقو می کند آب لابلای سنگ فرش های کوچه می دود دختر جوراب خیسش را تا زیر زانو می کشد بوی نان تازه از تنور می آید اگر گوسفند شیر بدهد نان و شیر هم می خوریم ولی... گوش کن ببین صدای گریه می آید اوه" پدر امروز... الان... همین حالا دارد می میرد مرد سگ کبوتر باران هاپ هاپ......( مال من است) بق بقو .... (جفت من است) چک چک.... ( دارد می بارد) جوراب خیس تا زیر زانو نان و شیر همه ی این ها بدون پدر آه چقدر زود یادمان می رود زندگی هیچوقت برای همیشه نیست!