بهروز
دردم این نیست که او عاشق نیست.دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است.دردم این است که بااین سردی ها من چرا دل بستم؟
بهروز
بازهم با چشمان خیس برایت مینویسم که دوست دارم اشک هایم تمامی ندارد چگونه این دو روز را یر کنم ...!
بهروز
هنوزم همونی که بدون تو نمی تونم!
بهروز
بی سرو پایم سرو پایم تو باش مانده ی راهم ره و هادی تو باش گربرهند عالم و آدم ز من آبروم و عزت و جاهم تو باشو...
بهروز
در دلم حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد و چه اندوه عجیبی ست که در خلوت دل یلد یک دوست نباشد که تو را غرق تماشا سازد
بهروز
ازدرد دوست نداشتن هایت گفتم...خیانت را تجویز کردند.گویااین اسان ترین راه عاشقی است...
بهروز
عشق بین منو تو خیلی زیبا بود ولی همش تو خواب و رویا...
بهروز
تو دنیایی که جای آرزوهاست کسی جز تو منو عاشق نمی خواست بیا تا تکیه گاه من تو باشی دلم مثل خودت تنهای تنهاست
بهروز
اصلا بزار بگم از وقتی که رفتی آب شدم رفتم زیر زمین میان ...
بهروز
خیلی بده احساس کنی مثل دارویی فقط وقت نیاز ازت استفاده کنند...
بهروز
من درد میکشم تو اما چشمهایت را ببند!سخت است بدانم میبینی و بیخیال...
بهروز
گاهی دوست دارم بدون پک زدن فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد شایدآخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من...
بهروز
غمگینم , مثل پیر زنی که آخرین سرباز از جنگ پسرش نیست.
بهروز
دل , این واژه ی بی نقطه گاهی به وسعت یک دریا برایت دلتنگ میکند!