نشستـَم روبروی تـو نگاهـَم سَخت دلـدادس
آخه کـی بـاورش میشه عبـادت اِنقـدر سادس
نشستـَم روبروی تـو که جمع درد و تسکینی
مـَن ُ بـا اینکه بالـایی از اون بالـا نمی بینی
تمام عـمر با مـَن باش مـَن اِنقدر اَز خـودم خستـَم
که پـای هـَر عذابی که بدونم با تـو هستم
تـو رو راحت پرستیدم فقط با یک نظر دیـدم
نمیدونی چقدر سخته تـو رو راحت پرستیدن
به دریا دل زدم شاید بتونم در تـو دریـاشم
همه دنیارو بخشیدم که قـدِ بخششت باشم
تمام عـمر بـا مـَن باش مـَن اِنقدر اَز خـُودم خستم
که پـای هـَر عذابی که بدونـم با تـو هستم ...
داستان جوونای امروز ما اینه. که پشت شیشه ی بی جان مانیتور به هم جان میدهند ... ! با دکمه های سرد کیبرد ، دست های هم را میگیرند و گرمایش را حس میکنند...! با صورتک ها ، همدیگر را میبوسند و طمع لب هایشان را میچشند...! آهنگی را هم زمان با هم گوش میدهند و اشک میریزند...! شب بخیر هایشان پشت خط های موبایلشان جا نمی ماند ...! و این ابراز احساس مجازی در روح و جانشان ریشه میکند واین است که از محبت های واقعی در کنار هم زود سیر میشوند