#بایــد می رفت . . . و رفت . . . #مــــردی را می گویــم که هَر نفسش ، نفــس تنــگ ترم می کــرد !!! حالا باید دُوبــاره به بـُزک دِلـداری بدهم . . . حتی اگــــر تا بهار ، هــزار بهار مـانــده باشد !!!
اینکه آدم بہ چنـــد سال قبل برگرده
خوبـــ توى خاطراتش بگرده و یڪ خاطره سوا ڪنـه و
بسپاره بہ دل شکسته ش ،
البته کار راحتى نیستــ.
انگار همین دیروز بود که از اوسط شهریور دلشوره و در عیـن حال ذوق و شوقی عجیبــ بـراى اولیـن روزِ مـدرسہ داشتم،
دلشوره از بابتــ اینکه
روپوش مـدرسہ ام که خیاط می دوختـــ خیلی قشنگــ باشـه!!!
اولیـن روز مـدرسه ام را فراموش نمی کنم
روز اول مهــر با مادرم بہ مـدرسه رفتم،
اولش برایــم جالبــ بـود ツ
فکر مےکردم آدما آنجا دوستــ پیـدا می کننـد و خوانـدن و نوشتـن یاد می گیرن
و هنوز هم نفهمیـدم چرا بعضی هـا روز اول گریه می کردن؟!
هر سال اول مهر یادم مےافتـه که ツ
چنـدین بار در دوران مـدرسه تصمیم کبری گرفتم
که همه ی تکالیفم را تمیز بنویسم ツ
و نقطه های آخر جمله رو با مـداد قرمز بگذارم
امــا این تصمیم نهایتاََ یک هفته عملی میشـد! ツ