امروز رفتيم ديدن مادربزرگ يكي تو روستا ، بعد ايشون يه نوه داشتن به اسم مرتضي 5 ساله ، اَداي بيل مكانيكي رو درمياورد ، خجالت كشيد من باهاش همراهي كردم ، گفت نه تو اشتباه ميكني و دوباره اداشو درآورد ،حالا ساعت 10.30 شب ميگه بيا بريم ماشين رو بهت نشون بدم ! گفتم آخه من از تاريكي ميترسم نميام ، دستمو ميكشه ميگه بيااااا من هستم كنارت نميترسي ! اصن عاشقش شدم ! جا داره بگم بچه قبلا سيگاري بوده الان ترك كرده
کاش میدانستی
کاش میفهمیدی
کاش…..
و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دلم پیش دلت گیر کند
یا نگاهم پلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور , از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس…