ﬡᖲᗩᖇᗩ
میــگویــی : عشـق نـیست ! بـــــــــرایِ مـن امّــا… انــکـارهــایــت ، بهــــترین شـعرهـایِ عـاشقـانـه انـد …!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
زير ِ بـــــارآטּ مے ايستَم ميگويَند مــُـــב است ايـטּ روزهـــآ عشـــــق بازے زير ِ بارآטּ با اشڪ هاے ابـــــر .... בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے ڪﮧ اَز شِدت گِريــﮧ بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده است בِلَم بَراے خُـــــوבَم مے سوزَد كه از فِشار בِلتَنگــــــے خيلي وَقت است نَفَسَـــــم بُريده بُريده و بَند است.......
ﬡᖲᗩᖇᗩ
دلتنگی هایی که دارند به آستانه میرسند که از گلو بالا بيآیند شاید هم به پشت چشم ها یا گلو برسند و دنبال فرصتی برای سُر خوردن روی گونه، یا شاید دود شدن... حجم سينه، گاهى كم ميآورد...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
با ایما و اشاره گفته ام اگر نمیدانی کمی به حالم نگاه کن گاهی برای نشان دادن عشق فقط باید سکوت کرد و حالا پشیمانم از این سکوت ...!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
بـرای خودمـ مـردی شده امـ ...! بیـصدا گريه ميکنمـ ... ! ايـن روزها در سکوتــ سرسختــ ...! "دنيــــــا" مواظـبمـ بـاش ... "قلـــــبم" هنــــوز زنــــانـــــه می تـــــپد...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
دلتنگ شده ام، نمی دانم، شاید برای تو! شاید برای دیروزم، که با تو سپری شد...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
دلم او را میخواهد و اندکی نگاه مبهم و عاشقانه اش را... سر به زیر بردن و نگاه اجباری به دستانش.. هرز گاهی نگاه زیر چشمی به چشم هایش... تـــــــــــــــــــــــــــــــــلافی نگاه... گره خوردن ولبخند دزدکی نگاهش...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
دل درد گرفتم از بس فنجان های قهوه را سر کشیدم... و تو ته هیچکدام نبودی ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
یک زد و خورد ســـاده بود تو جا زدی مـــن جا خوردم...!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
کافه چی !!!! قهوه ام را شیرین کن ..... آن روزها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود....!!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
"دستــا نـــت" كه مال من باشد ديگرهيچكس مرا "دســـت كــم "نميگيرد..!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
تعطيل تا زماني كه حرفي براي گفتن نداشته باشم تعطيل است...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
روسریت را درست ببند، لباس هایت پوشیده باشد، آرایش نکن، حتی اگر راه دارد زیبا هم نباش!