@ﬡᖲᗩᖇᗩ نه بهار با هیچ اردیبهشتی نه تابستان با هیچ شهریوری و نه زمستان با هیچ اسفندی اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد پاییز مهری داشت که بر دل هر خیابان می نشست....
زندگی چه تئاتر غم انگیزی است... وقتی که خسته ای میخواهی که نباشی.... و وقتی که میخواهی نباشی جرات نبودن را نداری.... و باز تو میمانی تنها با خستگیت و غم هایی که داری و بد تر از آن، همان بغض بزرگ و نشکسته ای که در گلو داری...
آغاز فصل #مدرسه... #پاییز با تو / #دفتر#قلم، #خط-کش، #تراش و #میز با تو/ در دست مادر کاغذ گلدار و رنگی / قیچی و چسب و روز شورانگیز باتو/ تصمیم کبری، ریز علی، چوپان...چه خوب است / این حرف ها و نکته های ریز با تو / بی نانی و ترس از تراشیدن...نوشتن... / زیباست اما خانه ی بی چیز با تو/ من برگ برگ زندگی را در تو دیدم / ای کاش گردد عمر من لبریز با تو ...
این #درد_نــوشت_ها نه دلنشیــن اند نه زیبــــا ... اینها یک مشت حــرف ِ زخــم خــورده ی بغــض دارنــد که نشانی دردناک از یک #عشــق_ناکام دارنــد و تنهــا #مخاطبش غــایب است !!
@ﬡᖲᗩᖇᗩ به چه درد میخورم دستم که دستی را نمیگیرد... دلم را سنگ صبور کردم غافل از خودم ...حالا تا جمع و جور شوم چشمهایم را میبندم سرم را میسپارم به بالشی که پُر از اشکهای بی صداست...