بعضــی وقتــا ذهنــت مشغــولهـ خستـهـ ای و دلت پر از حرف پر از دلتنـــگی و بی قـــــراری و آشفــــــتگی ... همــه واژه هـــــا رو پازل وار کنار هم میچیــــنی و دوباره بهمـــشون می زنـی و سکوت می کنـــی سکوتی مبهم همـه می گن چقدر آرومهـ نمیدوند کـهـ .... و بدتـــــرین واژه ای که تو ذهنت شکل می گیـــــره انتظــــــار کهـ منو از پا میندازه #انتظار اومدن تو
تـــــا حالا عاشق شدی ؟!! .... کسی شده دل بـدی یهو از دسـتش بدی دورتـــــ بگردم !!! تا حالا شـده دستتُ ؟!؟ ... بزاری روی قلبتُ؟ یکی هم نیست بگـهـ بـهـ تو دورتــــ بگردم
عنـــوان تقصيــر تـو نبود! خودم نخواستم چراغ قديمي خاطــــره ها خامــــوش بشه! خودم شعرهاي شبانه اشك رو فرامــوش نكردم! خودم كنار ِ آرزوي آمدنـــت اردو زدم! حالا نه گريــه هاي من ديني به گردن تــــو دارن، نه تو چيـــــزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي! تنهـــــا آرزوي ساده م اين بــــود، كه هر از گاهــي كنار برگهاي كتابــــم بشيني و بعد از قرائت بارانها زير لب بگـــــي : #يادت-بـخير-نگهبان-گريـــان-خاطره-هــاي-خاموش! همين جملـه، براي بند زدن شيشـه شكستــهـ اين دل بي درمون، كافـــي بود! هنوز هم جاي قدمهــاي تــو، رو چشم همه ترانهـ هاست! هنــــوز هم همنشين اســم و امـــضاي مني! ديگه تنها دلخـوشيم، هميـن شكفتــن شعله ست! همين تبــــلور بغض! به خدا هنـــوز هم از ديدن تو پــس پرده بـــاران بي امان، شاد #شاد میشـم!
من یــاد گرفتـــــم “دوست داشتن دلیـــل نمیخواد… ” دل میخواد…! ولی نمیدونــــم چرا خیلی ها… و حتی خیلــــی های دیگه…! میگن: این روزهــــا… دوست داشتـن دلیل میخواد…!! پشت یک سلام و لبخنـــــدی ساده… دنبــــال یک سلام و لبخنـــــــدی پیچیده، دنبال گودالی از تعفن میگــــردن! اما من سلام میگمُ لبخنـــد میزنــــم و قسم میخورم و میدونــــم “عشق” همینه… به #همین سادگـی…