فامیل دور: آقای مجری من با زوری که در این خر میبینم افق های روشنی در برابر خودم میبینم. جیگر: من خر نیستتتم من خر نیستتتتتم من خر نیستتتتتتتتتتم ... فامیل دور: ببخشید جسارت کردم، شما عقابی ، پروانه ای، من خرم که با تو توی این خونه موندم
شبی گذر شیخ با ابودهقان، یکی از یاران شیخ به خط راه آهن افتاد، کوه ریزش کرده بود و خط را بسته بود و قطاری از دور می آمد. ابودهقان برای خود خمایی به سرعت خشتک خود را در آورد و به سر دسته بیلش چسنباند و با چراغ نفتی آن را آتش زد. خودش را وسط خط آهن انداخت و دست و دست بیل تکان میداد گه ناگهان قطار از رویش رد شد و به کوه برخورد کرد و همگی به نابودیت الهی پیوستند. شیخ که شاهد این واقعه بود، دستی بر متعلقات خویش برد و جا به جا کرد. سپس سر خرش را گرفت و از محل متواری شد.
در خبر است شیخ [!] الدین برای انجام پاره ای امور به نقطه ای دور دست سفر می نمود و از برای انجام این امر در خیابان دست راست خویش را بلند نمود و ناگاه اتومبیلی زرد رنگ در جلو ایشان متوقف بشد و مریدان از این کرامت بسیار تحت تاثیر قرار گرفتند. چون شیخ در این ماشین بنشست در صندلی عقب با خانومی همسفر بگشت اما آن بانو بسیار غمگین ببود و مدام گریستن بکرد. شیخ از برای تسلی دادن آن مریده وی را زیر پر و بال خویش بگرفتند و وی را گفتند، بانو، آیا مشکلی پیش بیامده؟ مریده رو به شیخ بکرد و گفت:یا شیخ به فاصله چند روز هم شوهرم به من خیانت بکرد هم دوست پسرم و سپس با چشمانی درشت و پر از اشک به سان غورباقه ای از داخل آب به شیخ نگریست. نقل است شیخ چنان تحت تاثیر صداقت آن مریده قرار بگرفت که خشتکش را از سه ناحیه به شش قسمت تقسیم نموده و آن را آتش بزد و سپس از راننده درخواست دستگیره ی شیشه ی در اتومبیل نمود تا آن را بیرون بیفکند ولی راننده از دادن دستگیره خوددداری نمود تا آنکه همگی در آتش خشتک شیخ بسوختند.