به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
تو مترو بودم یه یارو کنارم وایساده بود ریش بلند یه پیرهن یقه آخوندی و شلوار پارچه ای ساده قیافش خیلی خوف بود بعد گوشیش زنگ خورد رفتم نزدیکترش داشت میگفت فقط میذارید 5 دقیقه مادرش رو ببینه فقط 5 دقیقه . برادر خواهراش به هیچ وجه .بعد اونطرف گوسی کمی حرف زد باز این گفت همین که گفتم فقط مادرش اونم 5 دقیقه
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 2 ساعت و 52 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....